تبلیغات
بهترین ها - مطالب ابر دکلمه
بهترین ها
هوا را از من بگیر،خنده ات را نه

لینکدونی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

ترانه ای از علی ثابت قدم به نام "موج"


دانلود

خواننه : مازیار فلاحی
دکلمه : علی ثابت قدم


کی می‌گه جنگ تمومه؟

کی می‌گه ما بردیم؟

چیو به جبهه‌ها بردیم و

چی پس آوردیم؟

کی جون داده؟ کی جوون داده؟ کی کم آورده؟

کی رفته خونِ عزیزامونو قسم خورده

آهای شما که نمی‌دونین و خبر دارین

آهای شما که خبرای بیشتر دارین

شماهایی که تو این بازیا نمی‌بازین

تو رو خدا یه نگاه سمت ما نمی‌ندازین

بابام یه وقتایی تو خونه اوج می‌گیره

بابامو هیشکی نمی‌تونه،موج می‌گیره

روزی هزار دفعه تو خونه وقت تقسیمه

روزی هزار دفعه بیشتر سرش تو بی‌سیمه

بابام نمی‌دونه این تخت‌خواب سنگر نیست

عروسکی که رو دیواره حاج حیدر نیست

صدای ضجه میاد نه صدای خمپاره

بابام هنوز نمی‌دونه مامان دوسش داره

به فکر خونِ رفیقا،نام و ناموسه

بابام جایی رو که چَک میزنه نمی‌بوسه

بابام یه عمره بدونِ تفنگ می‌جنگه

تا وقتی زنده بمونه با جنگ می‌جنگه

شعری زیبا از علی اکبر یاغی‌تبار به نام "گور دسته جمعی"


دانلود

دکلمه : علی اکبر یاغی‌تبار

از هر طرف محاصره در هیچم

دنیا حریف زجر روانم نیست

من گورِ دسته‌جمعیِ انسانم

گویا کسی مقیم جهانم نیست

می‌مانم و دریغ که می‌دانم

در باغ‌های یائسه گل کردم

دارد مرا به گریه می‌اندازد

خاکی که خانه‌ی پدرانم نیست

از باغ‌های یائسه در بردم

با بادهای هرزه روانم را

جز رنجِ پیر و داغِ جوان دیدن

چیزی به چنته‌ی چمدانم نیست

سرحلقه‌ی مَلاحده‌ی دوران

سرکرده‌ی زَنادقه‌ی دَهرم

از شش جهت مُسخّرِ شیطانم

یک آیه در تمامتِ جانم نیست

بیدارخوابِ قبرِ پریشانی‌ست

روحِ دریده‌ای که به من دادند

حالا که جز مجادله‌ی باطل

نقشی بر آستانه‌ی جانم نیست

از عقل و عشق فاصله می‌گیرم

در ابر چشم‌های تو می‌میرم

در من ببار یاورِ ناهمخون

تنها خودت مقیمِ جهانم باش!

شعری از احسان افشاری به نام "نوستالژی"


دانلود

دکلمه : احسان افشاری
موسیقی : امیر سلطانی

نوستالژی،قیافه‌ی بیمار،با توام

آینه‌ی نشسته به دیوار با توام

نوستالژی،ستاره‌ای چسبیده بر زمین

میلِ شدیدِ مرگ پس از چای دارچین

اِی آسمان گم شده در سقف پایتخت

نوستالژی،پرنده‌ی افتاده از درخت

آن روزها بهانه‌ی باران که داشتم

یک تکه ابر زیر سرم می‌گذاشتم

من هر چه دیدم از دمِ خرداد دیدم

خوابِ دو چترِ گم شده در باد دیدم

رد شد هوای آمدنت از برابرم

بوی بلالِ سوخته پیچید در سرم

نوستالژی،قرار ندارم،قرار کو؟

آن روزهای آبیِ بی‌بند و بار کو؟

من بوی موی گندمی‌ات را شنیده‌ام

اما هنوز خوابِ طلایی ندیده‌ام

من قهرمان قصه‌ی ویرانیِ خودم

تعبیرِ خواب‌های زمستانیِ خودم

من خواب دیدم از پل تجریش می‌روی

با پای من به سمت خودت پیش می‌روی

چشمم به راه بود و زمستان نمی‌رسید

راه‌آهنی به مقصد تهران نمی‌رسید

من را میانِ بُهتِ خیابان گذاشت

تا دست روی شانه‌ی باران گذاشت

تهران مرا به خاک و خل و خون کشیده‌ای

پای مرا دوباره به جیحون کشیده‌ای

پیش از منی که سر به خیابان گذاشته

جیحون هزار عابرِ دیوانه داشته

جیحون ادامه‌ی سفرِ آبشار بود

یک رودخانه در شکمِ خاویار بود

جایی که دست‌های تو در دستم آب شد

جایی که ابر بر سرِ چترم خراب شد

بی‌خود عبور کردی و با خود گریستی

خمیازه‌های پنجره یعنی تو نیستی

سنگ آخرین تلاش برای تلافی است

یک پنجره برای دو دیوانه کافی است

یخ می‌زنی و پیرهنی تن نمی‌کنی

دیگر چراغِ رابطه روشن نمی‌کنی

من در بهشت هیچ‌کسی را نداشتم

پس پا برهنه پا به جهنم گذاشتم

شطرنج در کنار تو کشتارگاه شد

پای تو مهره‌های سفیدم سیاه شد

با آن که رخ نمودی و سرباز سوختم

بیرونِ صفحه چشم به بردِ تو دوختم

من دل به آن ستاره‌ی کوکی نبسته‌ام

از پای نردبان به تماشا نشسته‌ام

دور از تو آن جهانِ موازی رصد نشد

دیگر قطاری از وسط کوچه رد نشد

بعد از سه‌شنبه‌ای که تو رفتی بهار رفت

آن روزهای آبیِ بی‌بند و بار رفت

تاریخ‌ها طلوع و غروبی نداشتند

تقویم‌ها سه‌شنبه‌ی خوبی نداشتند

دیوانه‌بازیِ من و طوفان شروع شد

بعد از تو مرگ و میرِ خدایان شروع شد

لب‌های قرمزت به دریغی بدل شدند

آن بوسه‌ها به خوابِ عمیقی بدل شدند

من زیر سنگ ماندم و خاکستری شدم

چون سایه‌ای که پشت سرت می‌بَری شدم

آینه را شکستم و تکرار کم نشد

یک آجر از بلندیِ دیوار کم نشد

دیگر به انتهای خیابان نمی‌رسم

با موی چتریِ تو به باران نمی‌رسم

باید که پرده رو به خیابان درید و رفت

ناخن به پشتِ آینه باید کشید و رفت

یک عمر رو به سینه‌ی دریا گریستم

دریا اگر مرا نکُشد مرد نیستم

ماهی،خطر نکن به تماشا نمی‌رسی

از لوله‌های نفت به دریا نمی‌رسی

دنیا به سمت عشق دری وا نمی‌کند

این چرخِ گوشت رحم به زن‌ها نمی‌کند

مریم،تو بر صلیب نباشی نمی‌شود

زن باشی و غریب نباشی نمی‌شود

هر کوچه پشت پای تو گمراه می‌شود

هر خانه بی‌تو خانه‌ی ارواح می‌شود

مُردم ولی برای تو جان می‌دهم هنوز

بین دو کاج تاب تکان می‌دهم هنوز

پشت درختِ خاطره نابود می‌شوم

سیگارِ برگ می‌کشی و دود می‌شوم

اینجا کسی برای کسی بی‌قرار نیست

من در کنار پنجره‌ام،او کنار کیست؟

او رفت و با ادامه‌ی شب هم‌قطار شد

خاکسترِ کلاه پَراند و سوار شد

حتی برای بوسه‌ی آخر امان نداد

از کوپه‌ی قطار کلاهی تکان نداد

با هر قدم که فاصله فرسنگ می‌شود

جا کفشی‌ام برای تو دلتنگ می‌شود

باد آمد و به رخت و لباسِ بهار زد

جارو به دست خاطره‌ها را کنار زد

جارو کشید کوچه‌ی پاییز خورده را

جارو کشید ادامه‌ی گنجشکِ مرده را

جارو کشید و فصل زمستان نمی‌رسید

راه‌آهنی به مقصد تهران نمی‌رسید

اِی زن‌ترین دقایقِ باران و روسری

پس کِی با تو ملاقات دیگری؟

جز داستان مرگ در این گنبد کبود

بین من و تو فاصله‌ی دیگری نبود

نوستالژی،غروب مه‌آلودِ ما رسید

پیش از درود لحظه‌ی بدرود ما رسید

هرچند رفته‌ایم و زمین خالی از صداست

تهران پُر از پیاده‌روی‌های ما دوتاست


شعر و دکلمه‌ی جدید علیرضا آذر به نام "اثر انگشت"



دانلود
دکلمه : علیرضا آذر
خواننده : میلاد بابایی

روز میلاد من است آمده‌ام دست کشم

به سر و گوشِ عرق کرده‌ی دنیای خودم

قول دادم که در این شعر فقط من باشم

تا خودم با همه خود باشم و تنهای خودم

...

ردِ انگشتِ تو بر سینه‌ی سیب است هنوز

من غلط کرده و مغضوبِ خداوند شدم

بعد از آن هم که تو با سنگ زدی شیشه شکست

من خریدارِ تن و جای کمربند شدم

شک نکن بی‌من از این ورطه گذر خواهی کرد

به نشانی که نماند از بدنم فکر نکن

من که از منطق و دستورِ حقیقت گفتم

به مضامینِ مَجازیِ تنم فکر نکن

باز با این همه هروقت غمی شیهه کشید

من همین نبشِ چنار و چمنم،فکر نکن

...

قول دادم که در اندیشه‌ی خود حبس شوم

دل به بالا و بلندای خیالی ندهم

دوست دارم که خودم پشت خودم باشم و بس

به تنِ هیچ عقابی پَر و بالی ندهم

تو که رفتی پیِ تاب و طپش رود برو

به قدم‌های اسیرِ لجنم فکر نکن

من به دستان خودم گورِ خودم را کندم

به پذیرایی و دفن و کفنم فکر نکن

من محالم،تو به ممکن شدنم فکر نکن

و به آلودگیِ پیرهنم فکر نکن

گرچه روزخمی‌ام و دست‌کج و تند زبان

به سر و صورت و دست و دهنم فکر نکن

تو که از منزلِ منقل تبر آوردی باز

هی به آیا بزنم یا نزنم فکر نکن

بختِ نامرد بزن بد به دلت راه نده

به غم‌انگیزیِ فرزند و زنم فکر نکن

نفسی تازه کن و اره بکِش،شاخه بریز

به غمِ جوجه کلاغی که منم فکر نکن

شک نکن بی‌من از این ورطه گذر خواهی کرد

به نشانی که نماند از بدنم فکر نکن

من که از منطق و دستورِ حقیقت گفتم

به مضامینِ مَجازیِ تنم فکر نکن

باز با این همه هر وقت غمی شیهه کشید

من همین نبشِ چنار و چمنم،فکر نکن

یا که خاکی به سرِ آینه‌ی بکر کنید

یا از اینجا به غبارِ سخنم فکر کنید

شانه بر شانه‌ی هم پشت به هم ساییدند

خرده شن‌ها صف و صف پشت هم انبوه شدند

مثل واگیرترین حادثه دورم کردند

قطعه‌های بدنم بافتی از کوه شدند

قد کشیدم،سرِ دوشم به لبِ ابر رسید

سر برآوردم و دیدم که چقدر الوندم

عهد کردم که اگر پای کسی فتحم کرد

قامتش را سرِ ثوابه‌ی خود می‌بندم

عهد کردم که اگر دست کسی لمسم کرد

کولیِ دشت شوم معرکه آغاز کنم

در دلم آهنِ تَف‌دیده‌ی بسیاری هست

وای ازآن دم که بخواهم دهنی باز کنم

آنچنان مست کنم روح بچرخد در من

آنچنان نعره زنم سقفِ زمین چاک شود

آنچنان شانه به لرزانم و هی هی بکنم

که برای همه‌ی دشت خطرناک شود

این تهوع که مرا هست تو را خواهد کشت

آنچه من خورده‌ام از حدِ خودم بیشتر است

می‌رود بمبِ دلم فاجعه آغاز کند

هر کسی دورتر است،عاقبت‌اندیش‌تر است

ناگهان شد که زمین نبضِ جنونش زد و بعد

خونم از حلق به جوش آمد و نابود شدم

در جهانی که پُر از فرضیه‌های شدن است

واقعا سوختم و باختم و دود شدم

آن که جان کَند و خطر کرد و به بالا نرسید

آن که دائم هوسِ سوختنِ ما می‌کرد

آن که از هیچ نگاهی به تماشا نرسید

کاش می‌آمد و از دور تماشا می‌کرد

زیر خاکسترم انگار دری باز شد و

ساقه‌ی سیب شدم،حسرتِ حوّا برخاست

سیبِ دندان‌زده از دست تو افتاد به خاک

گرد و خاک از لبه‌ی عِقدِ ثریا برخاست

شاخه در شاخه فریبم،سبدی سیب بچین

دامنی از تبِ گندم ببر و نانش کن

با سکوتی که تو داری سرِ زا می‌میری

بغضِ اندوخته را لو بده عصیانش کن

شاخه‌هایم هوسِ پنجه‌ی چیدن دارند

من درختم،تو به اندازه‌ی من انسانی

من اسیرم،تو برو شاخِ زمین را بشکن

گور بابای سر و این همه سرگردانی

منطقِ جاذبه در فلسفه‌اش پنهان بود

تا که تقدیر به دستانِ من افتاد از دست

جذبه‌ی ذهنِ زمین زیر معما می‌ماند

پاسخ از دامنِ من بود اگر کشفی هست

میوه از دامن من بود اگر روزِ هبوط

آدم از وسوسه افتاد زمین انسان شد

آه اگر سیب نبود عشق چه باید می‌کرد

من رسیدم که دل از بندِ دل آویزان شد

ردِ انگشتِ تو بر سیلیِ سیب است هنوز

من غلط کردم و مغضوبِ خداوند شدم

بعد از آن هم که تو با سنگ زدی شیشه شکست

من خریدارِ تن و جای کمربند شدم

ردِ انگشتِ خودت بود ولی ما خوردیم

شوکران از لبِ لیوانِ تو خوردن دارد

موجِ کف کرده‌ و طوفانی و بی‌ماه و نگاه

دل به این ورطه‌ی تاریک سپردن دارد

رد انگشتِ تو بر گودیِ فنجان من است

از کجا دست به آینده‌ی فالم بردی

همه دیدند که یک سیبِ معلق دارم

لعنتی پیش خودم زیر سوالم بردی

رد انگشت تو بر پیرهنِ پاره‌ی من

بر تنم جز اثرِ مرگ مگر چیزی هست

در لباسی که از این معرکه‌ها می‌گذرد

سایه‌ی بی‌سر و پایی‌ست اگر چیزی هست

رد انگشت تو بر حلق من و حلق خودت

هر دوتامان سرِ کیفیم که مرگ آمده است

کفن گرم به تن کن که در این قبرِ غریب

پیش پای من و تو باز تگرگ آمده است

پشت یک میز خزیدیم که بازی بکنیم

رو به رو بودنِ با عشق جگر می‌خواهد

این قمار عاقبتش جانِ مرا می‌بازد

با تو سرشاخ شدن دستِ قدَر می‌خواهد

زنده‌ام،هر چه زدی تیغه به شریان نرسید

خیز بردار ببین هم‌خطری هم داری

زخم از این تیر و تبر تا که بخواهی خوردم

عشق من،اره‌ی تَن‌تیزتری هم داری؟

تند و کُندی،همه‌ی مساله این است،فقط

خنجرت کُند و عجولی که رگی باز کنی

مثل پایان غم‌انگیزترین کرمِ جهان

سعی داری که پس از مرگِ خود آغاز کنی

مثل گاوی که زمین خورد،خودم را خوردم

تو در اندیشه‌ی آن پیله به خود چسبیدی

قصه از کوه به این گاو رسیده،تو بگو

غیرِ پروانه شدن خوابِ چه چیزی دیدی؟

پایِ در کفشِ جهان رفته زمین خواهد خورد

قدِ پاهای خودت کفش به پا کن گلِ من

فکرِ همزیستیِ با منِ بیگانه نباش

جا برای خودِ من باز نکرد آغل من

نره گاوی که در اندیشه‌ی نشخوارِ خود است

پای بشقابِ هزاران زنِ هندو خوابید

گاوِ کف کرده‌ و خرنا‌س‌کِشِ قصه شدم

تا دهان و شکمی هست مرا دریابید

شقه‌هایم سرِ میخ است،به آتش بکشید

زیر خاکستر این شعر کبابش بکنید

این بُتی را که به دستانِ خودم ساخته‌ام

مفصل از هم به در آرید و خرابش بکنید

زیر خاکستر این شعر کبابم بکنید

مابقی را بگذارید که سگ‌ها ببرند

مردهایی که به دل حسرتِ دختر دارند

شاخ‌ها را بفروشند و عروسک بخرند

نره گاوی که منم،پای خودم مسلخِ من

گوشه‌ی همین ذهن زمین خواهم خورد

ترسم این است اگر جبر به ماندن باشد

مرگِ بی‌حوصله از یاد مرا خواهد برد

ترسم این بود همان بر سرِ شعرم آمد

سینه‌ی کوه و تنِ باغ خیابان شده بود

کوه و حیوان و درختان همه خاموش شدند

وقتِ سوسو زدنِ حضرتِ انسان شده بود

قدسیان بر سرِ هم‌صحبتی‌ام چانه زدند

بوسه بر قامتِ این نوبرِ بیگانه زدند

ریسه از تاک کشیدند و به کاشانه زدند

دوش دیدم که ملائک درِ میخانه زدند

گِلِ آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

گم شدم،پرت شدم،تار تنیدم به سکوت

چشمِ کف کرده و تَف دیده در عمقِ برهوت

ناگهان زد به سرم دست رسانم به قنوت

ساکنانِ حرمِ سِتر و عفاف ملکوت

با منِ راه‌نشین باده‌ی مستانه زدند

من بد آورده‌ی دنیای پُر از بیم و امید

نامه دادم نخوری سیب ولی دیر رسید

سیبِ ممنوعه به چنگ آمد و دستانت چید

آسمان بارِ امانت نتوانست کشید

قرعه‌ی کار به نام منِ دیوانه زدند

وقتِ لب بستن خود همهمه را عذر بِنه

سگ که با گرگ بجوشد،رَمه را عذر بنه

حق و ناحق شدنِ محکمه را عذر بنه

جنگِ هفتاد و دو ملت،همه را عذر بنه

چون ندیدند حقیقت،رهِ افسانه زدند

آخ اگر زودتر از من به زمین می‌افتاد

برگِ همزادِ من او بود که در مسلخِ باد

دست بردم که نجاتش بدهم دست نداد

شکر آن را که میانِ من و او صلح افتاد

حوریان رقص‌کنان ساغرِ شکرانه زدند

گرچه خوب است که با شعله بپیوندد شمع

بی‌حضورِ نفسِ نور نمی‌گندد شمع

پای دل را به دلی سوخته می‌بندد شمع

آتش آن نیست که از شعله‌ی آن خندد شمع

آتش آن است که در خرمنِ پروانه زدند

من سوالم پُرِ پرسیدن و بی‌هیچ جواب

مرده‌شورِ شب و روزِ من و این حالِ خراب

دل به دریاچه‌ی حافظ زدم از ترسِ سراب

کس چو حافظ نکشید از رخِ اندیشه نقاب

تا سرِ زلفِ سخن را به قلم شانه زدند

مثل من چشم به قلابِ جهانت داری

ماهیِ کوچکِ گندیده‌ی دریاچه‌ی شور

مثل من منتظر تلخ‌ترین ثانیه‌ای

جغدِ ویرانه‌نشین،بوفِ زمین‌خورده‌ی کور

گرچه دستان تو سیب از وسطِ خاطره چید

گرچه از خونِ خودم خوردی و فتحم کردی

شانه بر شاخ کشیدی و شکستم دادی

هر بلایی که دلت خواست سرم آوردی

گرچه داغم زده‌ای باز زَنیت داری

پرچم عشق همین گوشه‌ی پیراهن توست

من که آبستن دنیای پُر از تشویشم

خوش به حالِ تو که آسودگی آبستنِ توست

شعری زیبا از احسان افشاری به نام "پی در پی"



دانلود
دکلمه : احسان افشاری

(اجرای زنده)

دیده‌ام لا به لای موهایش...چوبه‌ی دارهای پی در پی

هر طرف کوزه‌های نفرینی...هر طرف مارهای پی در پی

پای دیوار یا که چوبه‌ی دار...سر سپردن دلیل می‌خواهد

تا تو را یک نگاهِ سیر کنم...مُرده‌ام بارهای پی در پی

با عرق‌گیرهای جر خورده...یقه چرکین‌تر از خیابان‌ها

در درونم به راه افتادند...کودک‌آزارهای پی در پی

شیر دنبال بچه آهو بود...آسیابِ زمانه هم چرخید

دوره کردند شیرِ زخمی را...بچه کفتارهای پی در پی

در حرمخانه‌های بی‌ناموس...مثنوی،معنوی چه فایده داشت

راهِ پُر خونِ مولوی گم شد...پشت نیزارهای پی در پی

دور از چشمِ خاطراتِ کَنه...عابری می‌زند به خویش تَنه

در خیابانِ خالی از سکنه...رقصِ خونخوارهای پی در پی

دستِ او جام‌های سمی بود...پای قبرم مداد شمعی بود

شهر یک گورِ دسته جمعی بود...زیر آوارهای پی در پی

قاب عکسِ تو را که بردارم...ردِ یک مستطیل می‌ماند

جای عکس تو باز می‌کوبم...سر به دیوارهای پی در پی

ما دو تا دستِ هرکدام رها...ما دو تا ریلِ هرکدام جدا

آهن آلاتِ یک قطار مریض...مانده در غارهای پی در پی

لانه کردیم زیر پای قلم...خانه کردیم در دهانِ عدم

ما دو آیینه پشت کرده به هم...گیجِ تکرارهای پی در پی

مرگ در را گشود بعد از تو...سایه‌ام را ربود بعد از تو

دود شد هر چه بود بعد از تو...پشت سیگارهای پی در پی

دکلمه‌ی زیبای "ناتنی" با صدای احسان افشاری


دانلود
شعر و صدا : احسان افشاری


بندِ رختی وسط طوفانم...دستم از پیرهنت کوتاه است

ابرها پشت سرم می‌گریند..اتفاقات بدی در راه است

لبِ یک پنجره‌ی لیمویی...باد و بوران گره می‌خورد به هم

شهر هم‌سفره‌ی طوفان می‌شد...حالم از پنجره می‌خورد به هم

من روانی‌تر از آنم که تو را...بعدِ ده سال فراموش کنم

آنچه در جانِ من انداخته‌ای...آتشی نیست که خاموش کنم

خواهرِ ناتنی‌ام می‌گوید...روی خرپشته خدا را دیده

با پسرخاله‌ی شیطان یک شب...سیبِ نفرین شده را بلعیده

روی دستان عرق کرده‌ی شهر...می‌دود تا به زمستان برسد

قول داده به عروسک‌هایش...که به مهمانیِ باران برسد

در شبِ جنگلِ اسرار آمیز...رد شد از گُرده‌ی خیسِ پل سرخ

مثل یک عطر فراموش شده...رفت تا خاطره‌ی یک گل سرخ

یک زنِ ساحره با جارویش...برده او را به تماشای بهار

خواهرم رفته که با این رفتن...گم شود لای درختان انار

خواهرم کاش از این خاک مریض...سهم تو شاخه‌ی میخک باشد

کاش غم‌بارترین دغدغه‌ات...شکمِ خالیِ قلک باشد

چه بخواهی چه نخواهی خواهر...سهم ما آینه‌ای از آه است

ابرها پشت سرم می‌گریند...اتفاقات بدی در راه است

از حبابِ نفسم می‌فهمم...چیزی از من تهِ دریا مانده

مثل جا ماندن قلاب در آب...بدنم در بدنت جا مانده

روحِ برخواسته از تابوتم...شعرِ بیرون زده از لای کتاب

من به نومیدیِ خود معتادم...ماهیِ مُرده نیانداز به آب

اسب‌ها بارِ نمک می‌بردند...به سرم زد که گریزان باشم

بزنم سمت خیابان‌خوابی...کتفِ در رفته‌ی تهران باشم

دکه‌ها بسته و میدان خسته...از دو تا سایه نشانی هم نیست

کوچه‌ها در بغلِ پاییزند...صندوقِ نامه‌رسانی هم نیست

همه رفتند فقط من دیدم...جاده از حرفِ سفر پا نکشید

پشت تنهاییِ خود صف بستم...هیچ‌کس کرکره بالا نکشید

همه بودند فقط من رفتم...تا به دروازه‌ی رویا برسم

از همین جاده‌ی بی‌رحم بپرس...من نمی‌خواستم اینجا برسم

همه رفتند فقط من دیدم...پنجره جِر زد و با طوفان رفت

بیخِ دیوار زنی بی‌سایه...از غبار آمد و با باران رفت

خواب دیدم که زنی در باران...بچه‌ای را دمِ یک خانه گذاشت

زنِ دیگر که به آن خانه رسید..زیرِ چادر زد و او را برداشت

زیرِ چادر زد و من را برداشت...برد تا گریه‌ی قنداقی سرد

برد تا رابطه‌ی پرده و باد...برد تا تجربه‌ی فصلی سرد

متولد شدم از تاریکی...پوست انداختم از گهواره

و فرود آمدم از پله‌ی ماه...روی غمناک‌ترین سیاره

تهِ انباریِ مغزم هر روز...یک بغل خاطره زندان کردم

آخرین تکه‌ی آغوشم را...تهِ صندوقچه پنهان کردم

بچگی‌های زمین یادم نیست...نطفه‌ی خانه‌نشین یادم نیست

خوابِ کوتاهِ جنین یادم نیست...تُف به این حافظه‌ی نامردم

سرخوشی‌های نفهمانه کجاست...شوقِ تعقیبِ دو پروانه کجاست

نقشه‌ی تا شده‌ی خانه کجاست...که به تابوتِ خودم برگردم

شهر با هیچ‌کسی کار نداشت...غیرِ یک منظره‌ی تار نداشت

برزخی بود که دیوار نداشت...پس به آیینه پناه آوردم

من و سنگینیِ آوارِ لَحَد...من و منها شدن از هر چه عدد

از الفبای اَزل تا به ابد...مضربِ تب به توانِ دردم

خواهر ناتنی‌ام می‌گوید..یک نفر خرخره‌اش را برده

آفتاب از سرِ یک بامِ بلند...همه‌ی بستنی‌اش را خورده

ابر می‌بارد و او می‌غرد...ابر می‌غرد و او می‌بارد

زیر پیراهنِ خاکستری‌اش...پَرِ گنجشک نگه می‌دارد

با درختانِ موازی در باد...مثل یک ابرِ پدر مُرده گریست

یک نفر نیست بگوید دختر...حلزونی تهِ این باغچه نیست

می‌روی،پنجره را می‌بندم...می‌روی،سایه به دنبالِ تو نیست

مدتی می‌گذرد می‌فهمی...پنجره،فکر،هوا؛مالِ تو نیست

پُرم از وحشتِ انکار شدن...مثل تنهاییِ یک دلقکِ پیر

مثل یک پیریِ قبل از موعد...مثل یک پنجره‌ی غافلگیر

مثل کف‌بینیِ باد از کوچه...مثل نخ دادنِ یک کوچه به زن

مثل یک زن که پُر از تنهایی‌ست...پُرم از وحشتِ انکار شدن

وقتِ ویران شدنِ این خانه...چشمِ بیدار فقط آینه بود

شاهدِ غیبتِ زیباییِ تو...آخرین‌بار فقط آینه بود

آخرین‌بار همین آینه بود...که تو را دید و خودارضایی کرد

چشم از دیدنِ مهمان‌ها بست...فقط از سنگ پذیرایی کرد

دیگر اِی خانه‌ی پیچیده به مه...جاده معنای رسیدن به تو نیست

برف با آن همه جا پایِ سپید...سرِ نخ‌های رسیدن به تو نیست

قبلِ پاییز تو غایب بودی...بعدِ پاییز تو غایب بودی

همه جا کافه‌نشینی کردم...آن‌ورِ میز تو غایب بودی

آن طرف‌تر نمِ باران هم بود...سرفه‌ی خشکِ درختان هم بود

ساعتِ خیره‌ی میدان هم بود...چشمِ بد دور،دو فنجان هم بود

آن‌ورِ میز تو غایب بودی...

آن‌ورِ میز هوا تاریک است...همه‌ی منظره‌ها کاغذی‌اند

وسطِ قابِ خیابانی سرخ...دو نفر شکلِ خداحافظی‌اند

زنِ تنها،زنِ مرد آزرده...زنِ از آینه سیلی خورده

زنِ از درد به خود پیچیده...تهِ فنجان زنِ دیگر دیده

مردِ مردودِ مدارا کرده...شکلِ یک عقده‌ی سر وا کرده

مردِ حمّالِ دو جین ویرانی..کفشِ بیرون زده از مهمانی

بازی از نیمه به اتمام رسید...سایه‌ی مرد به زن بازنگشت

سهمِ تفریحِ کسی دیگر بود...بومرنگی که به من بازنگشت

ما به تنهاییِ هم چسبیدیم...مثل چسبیدنِ رختی به کمد

دستِ رد خورده به هم برگشتیم...شکلِ برگشتنِ فریاد به خود

ما به تنهاییِ هم چسبیدیم...که نترسیم و هوایی بخوریم

فهمِ تنهاییِ ما ممکن نیست...بس که از ماده‌ی تاریک پُریم

یک سرِ کوچه به سرما وصل است...سرِ دیگر به غباری ممتد

دستم از خاطره‌ها بیرون است...مانده‌ام زیرِ فشاری ممتد

از همین پنجره‌ی لیمویی...می‌توانم به جهان اخم کنم

می‌توانم بزنم زیرِ تگرگ...صورتِ پنجره را زخم کنم

ناگزیرم که در این ساعتِ بد...پای دیوار ترُک جمع کنم

باید از کوچه‌ی سوزن خورده...لاشه‌ی بادکنک جمع کنم

خواهرم؛نیمه‌ی تاریک‌ترم...با تو در متنِ سفر خواهم مُرد

من که جای دو نفر زیسته‌ام...پس به جای دو نفر خواهم مُرد

سبز یعنی خَزه بستن در جوی...سبز یعنی سفری در باران

سبز یعنی خبری در گوشی...سبز یعنی درِ بیمارستان

خواهرم در شکمِ رویا بود...سرد و سرخورده به دنیا آمد

ابرها پشتِ سرم محو شدند...خواهرم مُرده به دنیا آمد

آلبوم "میهمانی طولانی غمناک" با صدای احمدرضا احمدی


آلبوم دکلمه‌ی "میهمانی طولانی غمناک" با صدای گرم احمدرضا احمدی و موسیقی میلاد موحدی تقدیم به شما.این آلبوم شامل اشعار شاعران بزرگ جهان از جمله : آلن گینزبرگ،مارک استرند،یوره کاشتلان،آنا آخماتووا،امل دنقل،ژاک پره‌ور،ای.ای.کامینگز،می‌باشد که توسط محمدرضا فرزاد ترجمه شده‌اند.این آلبوم در فروردین 1389 توسط شرکت نی داوود به صورت رسمی منتشر شد.آلبوم با کیفیت اورجینال (320) در وبلاگ قرار گرفت.

دانلود

دانلود کاورهای آلبوم

ملافه‌های سفید در گنجه

ملافه‌های سرخ در بستر

نوزادی درون مادرش

مادرش اسیر درد

پدر در دالان

دالان در خانه

خانه در شهر

شهر در شب

مرگ در فریاد

و نوزادی در زندگی

(ژاک پره‌ور)

آلبوم "تنها صداست که می‌ماند" با صدای فروغ فرخزاد


آلبوم دکلمه‌ی "تنها صداست که می‌ماند" با صدای فروغ فرخزاد،تقدیم به شما.این آلبوم با کیفیت اورجینال (320) قرار داده شد.آلبوم توسط شرکت آوای باربد در سال 1382 منتشر شده است.

دانلود

دانلود کاورهای آلبوم

و این منم

زنی در آستانه‌ی فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده‌ی زمین

و یاس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دست‌های سیمانی

...

ترانه ای از علیرضا آذر به نام "جهنم"



دانلود

خواننده : شاهین زمانی
دکلمه : علی آذر

یه جای کار مشکل داشت...یه جای کار می‌لنگید

همیشه مادرم با ما...پدر با خونه می‌جنگید

غرورِ مادرم گاهی...به دنیام پشت پا می‌زد

دلم می‌سوخت وقتی که...پدر تو عشق جا می‌زد

جهانم زیر و رو می‌شد...شبِ دلگیرِ دعواشون

خدا انگار برمی‌داشت...نگاه از روی دوتاشون

همیشه رنج می‌بردم...از این تنهایی و گیجی

همیشه غوطه می‌خوردم...تو درد و مرگِ تدریجی

همیشه آخرِ این جنگ...کسی که مُرد من بودم

کسی که توی این جاده...زمین می‌خورد،من بودم

یکی تو حسرت و درداش...یکی افسرده و غمگین

یکی از اون یکی بدتر...همه با خونه سرسنگین

...

جهانِ مادرم ویرون...پدر داغون و تنها بود

جدایی شعله‌ور می‌شد...جهنم خونه‌ی ما بود

شعری از پل الوار به نام "زندگی من"


 دانلود

دکلمه : اشکان خطیبی
                  
پیانو : امیر عظیمی
ترجمه : احمد شاملو

تو را به جای همه‌ی زنانی که نشناخته‌ام دوست می‌دارم

تو را به جای همه‌ی روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام دوست می‌دارم

برای خاطر عطر گستره‌ی بی‌کران

و برای خاطر عطر نان گرم

برای خاطر برفی که آب می‌شود

برای خاطر نخستین گل

برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی‌رماندشان

تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می‌دارم

تو را به جای همه‌ی زنانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم

شعری از علیرضا آذر به نام "صحنه"

 
دکلمه : علی آذر                                                   دانلود
خواننده‌‌ی بیت‌های ابتدایی : میلاد بابایی

یا کنج قفس یا مرگ،این بختِ کبوترهاست

دنیا پل باریکی بین بد و بدترهاست

اِی بر پدرت دنیا،آن باغ جوانم کو؟

دریاچه‌ی آرامم،کوه هیجانم کو؟

بر آینه‌ی خانه جای کف دستم نیست

آن پنجره‌ای را که با توپ شکستم نیست

پشتم به پدر گرم و دنیا خودِ مادر بود

تنها خطرِ ممکن،اطرافِ سماور بود

از معرکه‌ها دور و در مهلکه‌ها ایمن

یک ذهنِ هزار آیا،از چیستی آبستن

یک هستیِ سردستی در بود و عدم بودم

گور پدر دنیا،مشغول خودم بودم

هرطور دلم می‌خواست آینده جلو می‌رفت

هر شعبده‌ای دستش رو می‌شد و لو می‌رفت

صد مرتبه می‌کشتند،یک‌بار نمی‌مردم

حالم که به هم می‌ریخت جز حرص نمی‌خوردم

آینده‌ی خیلی دور،ماضیِ بعیدی بود

پشت درِ آرامش طوفانِ شدیدی بود

آن خاطره‌های خشک در متنِ عطش مانده

آن نیمه‌ی پُررنگم در کودکی‌اش مانده

اما منِ امروزی،کابوسِ پُر از خواب است

تکلیف شب و روزم با با دکتر اعصاب است

نفرینِ کدام احساس خون کرد جهانم را؟

با جهدِ چه جادویی بستند دهانم را؟

من مرد شدم وقتی زن از بدنش سر رفت

وقتی دو بغل مهتاب از پیرهنش سر رفت

اندازه‌ی اندوهم اندازه‌ی دفتر نیست

شرح دو جهان خواهش در شعر میسر نیست

یک چشم پُر از اشک و چشمِ دگرم خون است

وضعیتِ امروزم آینده‌ی مجنون است

سر باز نکن اِی اشک،از جاذبه دوری کن

اِی بغضِ پُر از عصیان این‌بار صبوری کن

من اشک نخواهم ریخت،این بغض خدادادی‌ست

عادت به خودم دارم،افسردگی‌ام عادی‌ست

پس عشق به حرف آمد،ساعت دهنش را بست

تقویم به دستِ خویش بندِ کفنش را بست

او مُرده‌ی کشتن بود،ابزار فراهم کرد

حوای هزاران سیب قصدِ منِ آدم کرد

لبخند مرا بس بود،آغوش لِهم می‌کرد

آن بوسه مرا می‌کشت،لب منهدمم می‌کرد

آن بوسه و آن آغوش،قتاله و مقتل بود

در سیرِ مرا کشتن این پرده‌ی اول بود

تنها سرِ من بین این ولوله پایین است

با من همه غمگینند تا طالع من این است

در پیچ و خمِ گله یک‌بار تو را دیدم

بین دو خیابان گرگ هی چشم چرانیدم

محضِ دو قدم با تو از مدرسه در رفتم

چشمت به عروسک بود،تا جیبِ پدر رفتم

این خاصیت عشق است،باید بلدت باشم

سخت است ولی باید در جزر و مَدت باشم

هرچند که بی‌لنگر،هرچند که بی‌فانوس

حکم آنچه تو فرمایی اِی خانم اقیانوس

کُشتی و گذر کردی،دستانِ دعا پشتت

بر گودِ گلویم ماند جا پای هر انگشتت

از قافله جا ماندم تا هم‌قدمت باشم

تا در طَبقِ تقسیم راضی به کمت باشم

آفت که به جانم زد کشتم همه گندم شد

سهمِ کمِ من از سیب نانِ شبِ مردم شد

اِی بر پدرت دنیا،آهسته چه‌ها کردی

بین من و دیروزم مغلوبه به پا کردی

حالا پدرم غمگین،مادر که خودآزار است

تنهاییِ بی‌رحمم زیر سرِ خودکار است

هر شعر که چاقیدم از وزنِ خودم کم شد

از خانه به ویرانی،تکرارِ سلوکم شد

زیر قدمت بانو دل ریخته‌ام برگرد

از طاق هزاران ماه آویخته‌ام برگرد

هر چیز به جز اسمت از حافظه‌ام تُف شد

تا حالِ مرا دیدند سیگار تعارف شد

گیجیِ نخِ اول،خون سرفه‌ی آخر شد

خودکار غزل رو کرد،لب زهرِ مکرر شد

گیجیِ نخِ دوم،بستر به زبان آمد

هر بالشِ هرجایی یک دسته کبوتر شد

گیجیِ نخِ سوم،دل شور برش می‌داشت

کوتاهیِ هر سیگار با عمر برابر شد

گیجیِ نخِ بعدی،در آینه چین افتاد

روحی که کنارم بود هذیانِ مصور شد

در ثانیه‌ای مجبور نبض از تک و تا افتاد

این‌گونه مقدر بود،این‌گونه مقرر شد

ما حاصلِ من با توست،قانونِ ضمیر این است

دنیای شکستن‌هاست،ما؛جمعِ مکسر شد

سیگار پس از سیگار،کبریت پس از کبریت

روح از ریه‌ام دل کند،در متن شناور شد

فرقی که نخواهد کرد در مردنِ من

تنها با آن گره ابرو مردن علنی‌تر شد

یک گامِ دگر مانده،در معرض تابوتم

کبریت بکِش بانو،من بشکه‌ی باروتم

هر کس غمِ خود را داشت،هر کس سرِ کارش ماند

من نشئه‌ی زخمی که یک شهر خمارش ماند

چیزی که شکستم داد خمیازه‌ی مردم بود

اِی اطلسِ خواب‌آلود،این پرده‌ی دوم بود

هرچند تو تا بودی خون ریختنی‌تر بود

از خواهرِ مغمومم سیگار تنی‌تر بود

هرچند تو تا بودی هر روز جهنم بود

این جنگِ ملال‌آور بر عشق مقدم بود

هرچتد تو تا بودی ساعت خفقان بود و

حیرت به زبان بود و دستم به دهان بود و

چشمم به جهان بود و بختک به شبم آمد

روزم سرطان بود و جانم به لبم آمد

هرچند تو تا بودی دل در قدَحش غم داشت

خوب است که برگشتی،این شعر جنون کم داشت

اِی پیکرِ آتش‌زن بر پیکره‌ی مردان

اِی سقفِ مخدرها،جادوی روان‌گردان

اِی منظره‌ی دوزخ در آینه‌ای مخدوش

آغاز تباهی‌ها در عاقبتِ آغوش

اِی گافِ گناه،اِی عشق،بانوی بنی عصیان

اِی گندمِ قبل از کشت،اِی کودکیِ شیطان

اِی دردسرِ کِشدار،اِی حادثه‌ی ممتد

اِی فاجعه‌ی حتمی،قطعیتِ صد در صد

اِی پیچ و خمِ مایوس،دالانِ دو سر بسته

بیچارگیِ سیگار در مسلخِ هر بسته

اِی آیه‌ی تنهایی،اِی سوره‌ی مایوسم

هر قدر خدا باشی من دست نمی‌بوسم

اِی عشقِ پدر نامرد،سر سلسله‌ی اوباش

این دَم دَمِ آخر را این‌بار به حرفم باش

دندان به جگر بگذار،یک گامِ دگر باقی‌ست

این ظرفِ هلاهل را یک جامِ دگر باقی‌ست

دندان به جگر بگذار،ته‌مانده‌ی من مانده

از مثنویِ بودن یک بیت دهن مانده

دنیا کمکم کرده است،از جمع کمم کرده است

بی‌حاصل و بی‌مقدار،یک صفرِ پس از اعشار

یک هیچِ عذاب‌آور،آینده‌ی خواب‌آور

لیوانِ پُر از خالی،دلخوش به خوش‌اقبالی

راضی به اگر،شاید،هر چیز که پیش آید

سرگرمِ سرابی دور،در جبرِ جهان مجبور

لبخندی اگر پیداست از عقده‌گشایی‌هاست

ما هر دو پُر از دردیم،صد بار غلط کردیم

ما هر دو خطاکاریم،سرگیجه‌ی تکراریم

من مست و تو دیوانه،ما را که بَرَد خانه

دلداده و دلگیرم،حیف است نمی‌میرم

اِی مادرِ دلتنگم،دلبازترین تابوت

دروازه‌‌ی از ناسوت،تا شَعشعه‌ی لاهوت

بعد از تو کسی آمد،اشکی به میان انداخت

آن خانمِ اقیانوس کابوس به جان انداخت

اِی پیچ و خمِ کارون تا بندِ کمربندت

آبستنِ از طغیان،الوند و دماوندت

جانم به دو دستِ توست،آماده‌ی اعجازم

باید من و شعرم را در آب بیاندازم

دردی که به دوشم ماند از کوه سبک‌تر نیست

این پرده‌ی آخر بود اما غمِ آخر نیست

دستانِ دلم بالاست،تسلیمِ دو خط شعرم

هر آنچه که بودم هیچ،این‌بار فقط شعرم


شعری بسیار زیبا از احسان افشاری به نام "یادداشت"


دکلمه : احسان افشاری                      دانلود

(باز هم دکلمه‌ای فوق‌العاده زیبا از احسان افشاری عزیز تقدیم به شما عزیزان)

شاعر در این زمانه‌ی تنها...دلشوره‌ی تمامِ قرون است

در سرزمینِ ماه گرفته...ساعت همیشه راس جنون است

آن سوی پرده‌های حصیری...هوهوی تازیانه می‌آمد

از کوچه‌های سرخِ زمستان...تنهایی‌ام به خانه می‌آمد

روحی که پشت پنجره دیدم...رقاصِ کافه‌های عدم بود

در گوشِ کوچه‌های زمستان...تنها صدا،صدای عدم بود

تنهایی‌ام زنی‌ست که هر شب...همخوابه‌ی تمامِ صداهاست

یک زن که از تمامِ جهانش...چیزی به جز سکوت نمی‌خواست

تاریکیِ تمامِ زمینم...غربت‌کِشِ عبورِ زمانم

تنها مگر به سیلیِ سیلاب...خود را از این جنون بتکانم

من پیشگوی فاجعه بودم...دیوانه‌ای که غارِ خودش بود

در سالنی به وسعتِ هستی...تنها در انتظارِ خودش بود

آری منم تفاله‌ی خلقت...محصولِ یک دعای نکرده

آدم گریزِ قبله‌ی متروک...شیطانِ سجده‌های نکرده

آری منم ترانه‌ی اندوه...خاکسترِ رباعیِ خیام

مردی که جرعه جرعه زمین ریخت...در خواب‌های یک زنِ بدنام

من هر چه برگ دور و برم بود...صرفِ حروفِ باطله کردم

ته مانده‌ی حضورِ خودم را...با نیستی معامله کردم

دنبال یک نگاهِ موافق...هر جای شهر سایه کشیدم

در عمقِ کوچه‌های بزهکار...از سایه‌ها کنایه شنیدم

تاوانِ خنده‌های مکرر...بغضِ دقایقِ سگی‌ام بود

بعد از تو این هوای سرنگی...تنها رفیقِ تو رگی‌ام بود

مقصد کجاست،رفتن و رفتن...از باد راهِ خانه نپرسید

من از تبارِ سوختگانم...از من شناسنامه نپرسید

من انتشارِ مزه‌ی خونم...دلشوره‌ی تمامِ قرونم

یادم نیار چشمِ تَرم را...آوارهای پشتِ سرم را

بهتر که سهمِ خاطره باشی...طوفانِ پشتِ پنجره باشی

ما هر دو از قبیله‌ی دردیم..چیزی به هم اضافه نکردیم

دعوت به انصرافِ خطر باش...مومن به عشقِ زودگذر باش

دیگر به اعتراف رسیدم...اِی اتفاقِ دست نخورده

برقی که قعرِ چشمِ تو دیدم...نورِ ستاره‌ای‌ست که مُرده

هی تکه تکه چوب بیانداز...تا شعله بی‌قرار بماند

هی تکه تکه چهره بسوزان...شومینه گرمِ کار بماند

آه اِی قطارِ منحرف از ریل...دنبال ایستگاهِ خودت باش

از اشتباهِ رابطه بگذر...جبرانِ اشتباهِ خودت باش

با کوپه‌های شن‌زده رفتم...در ساعتِ تگرگ رسیدم

با قاشقِ خمیده‌ی شعرم..جان کندم و به مرگ رسیدم

شالِ تو روی چوب لباسی...پیچید دورِ گردنِ خانه

کنجِ اتاق برزخی‌ام کرد..این قتل عام‌های شبانه

مرگ از دریچه‌ها معما...بر خوابِ شهر سایه کشیده

از زیر پای عالم و آدم...هر روز چارپایه کشیده

من از تو یادگار ندارم...غیر از همین جنونِ تماشا

غیر از مسیرهای نرفته...غیر از قرارهای مبادا

پشتِ کدام صورتِ بودن...پنهان کنم حماقتِ خود را

باید کجای خانه بریزم...شن‌زارهای ساعتِ خود را

آینه‌ها دروغ نگفتند...من چهره در سراب کشیدم

از وحشتِ خروس شنیدم...خود را به رختخواب کشیدم

باید که در خودم یَله باشم...صیاد و طعمه و تله باشم

می‌ترسم از روایتِ آوار...از سنگ‌های پنجره آزار

می‌ترسم از بخارِ دهان‌ها...از جیک و پوکِ تیر کمان‌ها

می‌ترسم از پرنده‌ی آزاد...از دست‌های خونیِ صیاد

دل خوش نکن به آن‌ورِ میله...آنجا کرانه‌های خروش است

پرواز را به خاطره بسپار...این آسمان پرنده‌فروش است

بیرون شروع دربه‌دری‌هاست..دارالعماره‌ی ننه سرماست

بشنو صدای هق‌هقِ ابرم...من واپسین دقایقِ ابرم

خط خورده‌ی جهانِ مچاله...یک سوگواریِ همه ساله

از عشق خُرده برده ندارم...جز سیبِ گاز خورده ندارم

چشم از غروبِ منظره بستم...تا در خودم گریسته باشم

جدی نگیر فلسفه‌ها را...من زیستم که زیسته باشم

ما بر درختِ رابطه هر بار...نقاشیِ فریب کشیدیم

با فکرِ آن بهشتِ معلق...در کافه‌ها دو سیب کشیدیم

سیلی بزن کبودترم کن...سنگین بچاق و دودترم کن

چرخی بزن که کام بگیرم...از قلبم انتقام بگیرم

من با خودم قرار ندارم...تابوتم و مزار ندارم

در مشتِ بسته‌ی چمدانم...چیزی به جز غبار ندارم

سرقفلیِ مغازه‌ی دردم...جز شعر کسب و کار ندارم

حُکمت قبول،دست بخوابان...من جرئتِ قمار ندارم

سگ لرزه‌ی درختم و دیگر...جز یک زبانِ هار ندارم

سگ لرزه‌ی درخت ندیدی...اِی میوه‌ی نشسته به کرسی

باید که عمقِ سوختنم را...از جعبه‌های میوه بپرسی

آری منم که وقتِ تلافی...قلبِ تو را به درد نیاورد

دیوانه‌ای که هر چه تبر خورد...ایمان به فصلِ سرد نیاورد

من در غبارِ خاطره‌ها گم...تو در نقابِ منظره‌هایی

او منتظر کنار درختان...لعنت به این هوای سه‌تایی

من را ببند،پنجره کافی‌ست...بیرون سکوتِ هرزه‌ی برگ است

تصویرِ کاج‌های خیابان...آوازِ دسته‌جمعیِ مرگ است

دیوانه روحِ دربه‌درش را...در کوچه جا گذاشت،نگردید

من رفته‌ام که بازنگردم...دنبالِ یادداشت نگردید


ترانه ای از علیرضا آذر به نام "ولم کن"


خواننده : نادر راد                            دانلود
ملودی و تنظیم : میلاد بابایی
دکلمه : علیرضا آذر

ولم کن،بازیِ دنیا رو حفظم...رفاقت‌های آدم‌ها رو حفظم

میونِ ما دوتا پاییز حق داشت...هجومِ باد و سوزِ تیز حق داشت

...

قفس تنگه ولی تو فکرِ ماهم...نشستم تو اتاقِ راه‌راهم

همون بهتر نباشی عشقِ آخر...چی می‌خوای از منِ تو خون شناور

قفس مال من و تو،مال پرواز...کبوتر با کبوتر،باز با باز

ولم کن،مردِ تو یک عمره مُرده...یه عمره از خودش رودست خورده

ولم کن،آسمونم تنگ و تاره...جهان تو حال و روزم دست داره

ولم کن،بازیِ دنیا رو حفظم...رفاقت‌های آدم‌ها رو حفظم

میونِ ما دوتا پاییز حق داشت...هجومِ باد و سوزِ تیز حق داشت

شعری از علیرضا آذر به نام "آتش بزن"


خواننده : کیان مقدم                    دانلود
دکلمه : علیرضا آذر

دیوانه‌تر از من چه کسی هست،کجاست...یک عاشقِ این‌گونه از این دست کجاست

تا اخم کنی دست به خنجر بزند...پلکی بزنی به سیمِ آخر بزند

تا بغض کنی درهم و بیچاره شود...تا آه کِشی بندِ دلش پاره شود

آتش بزن این قافیه‌ها سوختنی‌ست...این شعرِ پُر از یادِ تو آتش‌زدنی‌ست

حرفت همه جا هست چه باید بکنم...با این همه بن‌بست چه باید بکنم

من شاهدِ نابودیِ دنیای منم...باید بروم دست به کاری بزنم

من زیستنم قصه‌ی مردم شده است...یک "تو" وسط زندگی‌ام گم شده است

بعد از تو جهانِ دیگری ساخته‌ام...آتش به دهانِ خانه انداخته‌ام

بعد از تو خدا خانه‌نشینم نکند...دستانِ دعا بدتر از اینم نکند

من پای بدی‌های خودم می‌مانم...من پای بدی‌های تو هم می‌مانم

ترانه ای از مریم حیدرزاده به نام "کنسرت رویایی"


دکلمه : مریم حیدرزاده                  دانلود
تنظیم : معین راهبر

(تقدیم به مرحوم مرتضی پاشایی)

یه صبحِ جمعه‌ی پاییز...تو دیگه چشماتو بستی

خبر این‌بار صحت داشت...تو از سیاره‌مون رفتی

دیدی تو آخرین کنسرت...چقدر مردم باهات خوندن

سقوطت تلخ بود اما...یه‌بار مردم به جات خوندن

بخواب آروم گلِ بیتا...صدات تا آسمونا رفت

اونی که اهلِ موندن بود...خودش این‌بارو تنها رفت

دیگه دلواپست نیستیم...ستاره رو زمین جاش نیست

شکسته قلبمون اما...ستاره درد همراش نیست

لالا لا یکی بود و...هنوزم هست و می‌مونه

ولی از وقتی که رفته...تمومِ شهر بارونه

با شوق و صبر تا آخر...فقط با درد جنگیدی

یه ایران بدرقه‌ت کردن...خودت بودی،خودت دیدی

یه دنیا خاطره مونده...با تکرارِ هر آهنگت

صدات هست و همه با بغض...عمیق و سخت دلتنگت

به جات یه صندلی خالی...توی تالارِ میلاده

که عکسِ تو روی پرده‌ش...بزرگ و صاف افتاده

لالا لالا صدای خوش...ستاره،کوچ،تنهایی

تو با پرواز تو اوجت...با یه کنسرتِ رویایی

سفر خوش،جاده‌ها هموار...بدون می‌مونی تا آخر

مبارک باشه آغازت...اگرچه سخته این باور

حالا خیلی کَسا عشقو...به آوازت بدهکارن

چه خوب شد که خودت دیدی...چقدر مردم دوسِت دارن

یه صبحِ تلخِ پاییزی...دلامون خونه‌ی غم شد

چون از فهرستِ کنسرتا...صدای مرتضی کم شد


شعری از احسان افشاری به نام "آینه"


دکلمه : احسان افشاری                        دانلود

(فقط سکوت می‌کنم)

با تواَم روحِ زمستان خورده...باغِ ممنوعه‌ی باران خورده

ماهِ در برکه شناور شده‌ام...آخرین بوسه‌ی لب‌پَر شده‌ام

روح من،راهبه‌ی هرجایی...زن‌ترین قسمتِ این تنهایی

مسخِ آواره‌ترین پاییزم...قعرِ آیینه فرو می‌ریزم

خوبِ من حالِ بدم را دیدی...سال‌ها جزر و مدم را دیدی

چشم‌ها را به تماشا نگذار...تُنگ را بر لبِ دریا نگذار

ساعتِ واهمه را کوک نکن...خانه را این همه مشکوک نکن

این همه سایه به دنبال نکِش...قفس کوچکِ من؛بال نکِش

آخرین تجربه‌ی آغوشم...قدمی دور شوی خاموشم

خالی‌ام،دور و برم تنهایی‌ست...نیمه‌ی بیشترم تنهایی‌ست

روحِ من،راهبه‌ی سرگردان...صورتِ آینه را برگردان

به همان سمت که باران بودم...پسرِ خوبِ دبستان بودم

آسمانم ورقِ کاهی بود...مغزم انباشته از ماهی بود

گیج می‌خوردم و زیبا بودم...اولین کاشفِ رویا بودم

آسمان زیر سرم تا می‌شد...شهر در پیرهنم جا می‌شد

فکرِ صبحانه‌ی فردا بودم...سارق تُنگِ مربّا بودم

زندگی این همه بی‌رنگ نبود...خوابِ گنجشک پُر از سنگ نبود

باد در پنجره عریان می‌شد...با دو خط  برف زمستان می‌شد

چادرِ دخترکان دریا بود...دانه‌های دلشان پیدا بود

دختران سوره‌ی مریم بودند...دلبرانِ عوضی کم بودند

دفترم خانه‌ی موشک‌ها بود...خوابِ من دزدِ عروسک‌ها بود

کودکی‌های درونم مُردند..گشنه بودند؛عروسک خوردند

گشنه بودم،ولعت حس می‌شد...بودی اما خلاَت حس می‌شد

آن زمان فکرِ شکستم بودی...بادِ شلاق به دستم بودی

این زمان بود و نبودم خطر است...آفت از عافیتم بیشتر است

رگِ خون‌مُرده‌ی این کوچه منم...سمتِ سَرخورده‌ی این کوچه منم

وسطِ کوچه به شب پیوستم...بی تو از هر دو طرف بن‌بستم

در ببندم همه جا زندان است...در اگر باز کنم طوفان است

تا مرا خانه‌ی امنی دیدی...مثل طوفان به خودت پیچیدی

دردم از هیچ‌کسی پنهان نیست...حملِ این خاطره‌ها آسان نیست

من کتک خورده‌ی احساسِ خودم...زخمیِ معدنِ الماسِ خودم

این همه خانه گریزی کم نیست...وزنِ این دردِ غریزی کم نیست

با تواَم منظره‌ی ناپیدا...خانه‌ی گمشده در برمودا

نیروانای منِ لامذهب...پس کجایی تو در این ساعتِ شب؟

دیر کردی و به شب پیوستم...بی تو از هر دو طرف بن‌بستم

نرسیدن به تو آغازِ کُماست...انقراضِ همه‌ی رویاهاست

تو سرابی و معما داری...فقط از دور تماشا داری

از نبودِ تو هوا پُر شده است...شعرم از بادنَما پُر شده است

شعرها واژه‌تکانی کرده‌اند...با نبودِ تو تبانی کرده‌اند

این منم رهگذری بیگانه...مردِ شب‌های مسافرخانه

از ملاقاتِ خطر برگشته...سایه‌ای از دَمِ در برگشته

من به این حال بدی معتادم...به جنونی ابدی معتادم

کار من زمزمه در بلوا بود...بستری کردنِ یک رویا بود

کاش روزی که تو را می‌دیدم...سر از آن معرکه می‌دزدیدم

میله تا میله قفس دلتنگی‌ست...رفت و برگشتِ نفَس دلتنگی‌ست

پیش تو دردِ مجسم بودم...من برای قفست کم بودم

نیستی راه نشانم بدهی...وقتِ کابوس تکانم بدهی

نیستی پنجره‌ها تَر شده است...وزنِ باران دو برابر شده است

پنجره بعدِ تو از هم پاشید...مستطیلی شد و من را بلعید

بر سَرم طاقِ دو اَبرو کم شد...رقصِ بی‌نقصِ دو چاقو کم شد

رقص کن شعله‌ی دست‌آموزم...بعد از این دلهره‌تر می‌سوزم

بعد از این تکیه به آوارِ همیم...هر دو آینه‌ی انکار همیم

سال‌ها وسوسه بود و تَنِ تو...بعد از این آهِ من و دامنِ تو

آه در سینه‌ی من پا نگرفت...شعله‌ای بود که بالا نگرفت

کشتنِ خاطره تاوان دارد...کلماتم سرِ هذیان دارد

صبر کن میوه‌ی عشقم کال است...تیله‌هایم وسطِ گودال است

با تواَم خاطره‌ی رنگیِ من...حسِ دورانِ کهن‌سنگیِ من

جانِ این خانه به لب آوردم...غار کو تا به خودم برگردم

چکمه‌های شبِ اسفندم کو...طرحِ ته‌مانده‌ی لبخندم کو

ترسِ گمراه شدن بر سرِ پیچ...عصر بیکارِ دویدن تا هیچ

شام تا بام،پدر،پارو،برف...درد دل کردنِ مادر با ظرف

مادرم بغضِ جهانم را خورد...سایه‌ای شد تهِ پَستو پژمرد

من ولی گرمِ تماشا بودم...فکرِ صبحانه‌ی فردا بودم

آه آن منظره‌ی داغ چه شد...سیب دزدیدنم از باغ چه شد

خواستم پا به زمان بگذارم...سیبِ دندا‌ن‌زده را بردارم

دامنِ خاطره‌ها پاک نبود...سیبِ دندان‌زده بر خاک نبود

با تواَم خاطره‌ی تبعیدی...تو هم از شکلِ جهان ترسیدی

تو هم آواره‌ی این درد شدی...مثل من از همه دلسرد شدی

از دَم و بازدمِ خود سیری...عمقِ مرداب نفَس می‌گیری

تو هم اندازه‌ی من شب دیدی...درد دیدی و مرتب دیدی

ساکنِ مزرعه‌ای مسمومیم...که به قحطیِ بدی محکومیم

دستِ این مزرعه گندم نرساند...عشق ما را به تفاهم نرساند

خسته از عمقِ هزاران پایی...بازمی‌گردم از این تنهایی

بازمی‌گردم و سر می‌گیرم...رو به آیینه سپر می‌گیرم

حرف بسیار و زمان کوتاه است...نیمه‌ی گمشده‌ام گمراه است

نه قراری،نه بهاری دارم...بی تو با خویش چه کاری دارم

من به طغیانِ قلم نزدیکم...به نفس‌های عدم نزدیکم

ما گذشتیم و زمان می‌گذرد...بود و نابودِ جهان می‌گذرد

این زمین خانه‌ی حیرانی نیست...غیرِ یک شوخیِ کیهانی نیست

من و بیهودگی‌ام یک چیزیم...هر دو از بارِ جهان سرریزیم

من و بیهودگی‌ام همدستیم...سایه‌ای آن طرفِ بن‌بستیم

من همین جای زمان می‌مانم...گفته بودی که بمان،می‌مانم

تو ولی در پیِ دنیایت باش...فکرِ تنهاییِ فردایت باش

من بریدم،سرِ پا باش خودت...و نگه‌دارِ خدا باش خودت


آلبوم "در شب سرد زمستانی" با صدای احمدرضا احمدی


آلبوم "در شب سرد زمستانی"،محصول زمستان 1368 می‌باشد.اشعار زیبای نیما یوشیج با صدای گرم استاد احمدرضا احمدی و آواز بی‌بدیل و تکرار نشدنی استاد محمد نوری،به خلق اثری ماندگار در زمینه‌ی دکلمه و آواز منجر شده است.در روزهای پاییزی و زمستانی،شنیدن این آلبوم لذت دوچندان خواهد داشت.

نام آلبوم : در شب سرد زمستانی
شعر : نیما یوشیج
دکلمه : احمدرضا احمدی
آواز : محمد نوری
موسیقی : فریبرز لاچینی
محصول : 1368
تعداد قطعات : 12 قطعه

...

قسمتی از اشعار :

با دلِ غم‌زده‌ام می‌گویم :

کاش می‌آمد

از این پنجره من بانگ می‌دادمش از دور بیا

با زنم عالیه می‌گفتم،

زن،پدرم آمده،در را بگشا...

...

1-در شب سرد زمستانی                            دانلود

2-داستان زندگی من                                   دانلود

3-قو                                                           دانلود

4-بر سر قایقش                                          دانلود

5-تو را من چشم در راهم                            دانلود

6-از دور                                                      دانلود

7-داستانی نه تازه                                       دانلود

8-هنگام که گریه می‌دهد ساز                     دانلود

9-ری‌را                                                       دانلود

10-پدرم                                                      دانلود

11-خانه‌ام ابری‌ست                                    دانلود

12-اجاق سرد                                             دانلود


آلبوم "ابیات تنهایی" با صدای احمدرضا احمدی


آلبوم "ابیات تنهایی" یکی از آلبوم‌های ماندگار در زمینه‌ی دکلمه در موسیقی ایران است.اشعار جاودان سهراب سپهری با صدای گرم استاد احمدرضا احمدی و البته با موسیقی حزن‌آلود و آرامبخش فریبرز لاچینی،از نقاط قوت این آلبوم محسوب می‌شوند."ابیات تنهایی" در پاییز 1368 متولد شده و با نزدیک شدن به فصل پاییز،شنیدن این آلبوم دکلمه را به شما دوستان خوب پیشنهاد می‌کنم.
...
نام آلبوم : ابیات تنهایی
شعر : سهراب سپهری
دکلمه : احمدرضا احمدی
موسیقی : فریبرز لاچینی
ویولن سل : عباس ظهیرالدینی
ضبط : استودیو پاپ
شرکت منتشر کننده : آوای چنگ

...

در جلد آلبوم آمده است :

سهراب سپهری (متولد کاشان 1307-1359)

سهراب سپهری از مطرح‌ترین هنرمندان معاصر ایرانی است.آثار به جای مانده از او در قلمرو شعر و نقاشی،گواهی بر اندیشه‌ و فضای فکری ویژه‌ی هنرمند است.اشعار او رویکردی‌ست درون‌گرایانه به فضا (درونی و بیرونی)درآمیخته با نگاهی فلسفی،که این نگاه نقطه‌ی عطفی است ما بین اندیشه‌ی غرب و تفکر شرقی.او از جمله تاثیرگذارن بر هنر امروز است.

...

قطعات این آلبوم عبارتند از : ندای آغاز/نیلوفر/سفر/بی‌پاسخ/شاسوسا/واحه‌ای در لحظه/روشنی،من،گل،آب/آفتابی/به باغ همسفران/دوست/پرهای زمزمه/مسافر

...

قسمتی از اشعار :

کفس‌هایم کو؟

چه کسی بود صدا زد سهراب؟

آشنا بود صدا

مثل هوا با تنِ برگ

مادرم در خواب است.

شبِ خرداد به آرامیِ یک مرثیه از روی سر ثانیه‌ها می‌گذرد

و نسیمی خنک

از حاشیه‌ی سبزِ پتو

خواب مرا می‌روبد

بوی هجرت می‌آید

بالش من

پُرِ آوازِ پَر چلچله‌هاست

صبح خواهد شد

و به این کاسه‌ی آب

آسمان هجرت خواهد کرد

باید امشب بروم...

...

پارت اول                  دانلود

پارت دوم                  دانلود

 

شعری از علیرضا آذر به نام "اتاق"


بعد از مدت‌ها،دکلمه‌ی جدیدی از استاد علی آذر تقدیم به شما.امیدوارم لذت ببرید.

خواننده : میلا بابایی و امیر عباس گلاب                    دانلود
دکلمه : علیرضا آذر
تنظیم : علی تیرداد

نقشِ یک مردِ مُرده در فالت...توی فنجانِ مانده بر میزم

خط بکش دورِ مردِ دیگر را...قهوه‌ات را دوباره می‌ریزم

زندگی از دروغ تا سوگند...خسته از زیر و روی رو در رو

زیر صورت هزارها صورت...خسته از چهره‌های تو در تو

چشم بستی به تختِ طاووسم...در اتاقی که شاه من بودم

مردِ تاوانِ اشتباهت باش...آخرین اشتباه من بودم

...

چشم وا کردم از تو بنویسم...لای در باز و باد می‌آمد

از مسیری که رفته بودی داشت...موجی از انجماد می‌آمد

مفت هم بوسه‌ام نمی‌ارزد...وای از این عشق‌های دوزاری

هی فرار است و سوی خود رفتن...آخ از این مردهای اجباری

مثل ماهی معلق از قلاب...زیرِ بارِ الاغ‌ها مردن

بر چلیپای تخت‌ها مصلوب...با خودت در اتاق‌ها مردن

زندگی از دروغ تا سوگند...خسته از زیر و روی رو در رو

زیر صورت هزارها صورت...خسته از چهره‌های تو در تو

بی‌گناه از شکنجه‌ها زخمی...پشتِ هم اتهام‌ها خوردن

هق هق از درد و اَلکَن از گفتن...انتهای کلام را خوردن

غرقه در موج‌های پیش‌آمد...گوشه‌ی گوش‌های دور از من

پشتِ سکان خدا نشست اما...باز هم ناخدا پرستیدن

دل به دریای هر چه بادا باد...قایقم را به بادها دادم

ناگزیر از گریز از ماندن...توی شیبِ مسیر افتادم

بادبادن پاره،عرشه بی‌سکان...قایقم رفت و قبلِ ساحل مُرد

پیکرش داشت وقتِ جان کندن...روی گِل‌ها تلو تلو می‌خورد

دستم از هر چه هست کوتاه است...از جهان قایقی به گِل دارم

بشنو اِی شاهِ گوش ماهی‌ها...دل اگر نیست،درد و دل دارم

چشم وا کردم از تو بنویسم...لای در باز و باد می‌آمد

از مسیری که رفته بودی داشت...موجی از انجماد می‌آمد

با زبان،با نگاه،با رفتن...زخم جز زخم‌های کاری نیست

پای اگر بود پای رفتن بود...دست اگر هست دستِ یاری نیست

از کمرگاهِ چله‌ها رفتند...از پیِ تیرها نباید گشت

چشم بردار علیرضا بس کن...از کمان رفته برنخواهد گشت

آسمان،هیچِ سربلندی بود...از صعودی که نیست افتادم

لااقل با تو بال وا کردم...زندگی را اگر هدر دادم

استخوانِ وفا به دندانم...زوزه از سوز مثل سگ مردن

زندگی چوب لای چرخم کرد...پشتِ پا پشتِ استخوان خوردن

لاشه‌ی باد کرده‌ای بودم...آمد از رو به رو ولی نشناخت

صورتی که دوستش می‌داشت...چهره چرخاند و تُف زمین انداخت

این منم،مردِ تا همین دیروز...مردِ پابندِ آرزوهایت

مردِ یک عمر کودکی کردن...لا به لای بلندِ موهایت

خاطرت هست روزگارم را؟...جایگاهِ مقدسی بودم

وزنِ یک عشق روی دوشم بود...من برای خودم کسی بودم

من برای خودم کسی هستم...دور و بر خورده عشق هم کم نیست

آن‌که دل از تو برد،هر کس هست...بندِ انگشت کوچکم هم نیست

می‌شد از وِردهای کولی‌ها...با دعا و قسم طلسمت کرد

می‌شد آن سیبِ سرخِ جادو را...از تو پنهان و با تو قسمت کرد

می‌شد از خود بگیرمت اما...زورِ بازو به دست‌هایم نیست

می‌شد از رفتنت گذشت اما...جان در اندازه‌های پایم نیست

زندگی سرد بود اما خُب...خانه و سقف و سایه‌ای هم بود

گه‌گداری نوشته‌ای چیزی...از قلم دست‌مایه‌‌ای هم بود

زندگی سرد بود اما عشق...می‌تواسنت کارگر باشد

می‌توان قطب را جهنم کرد...پای دل در میان اگر باشد

خواب دیدم که شعر و شاعر را...هردو را در عذاب می‌خواهی

از تعابیرِ خواب‌ها پیداست...خانه‌ام را خراب می‌خواهی

خانه‌ام را خراب می‌خواهی؟...دست در دستِ دیگری برگرد

دست در دستِ دیگری برگرد...خانه‌ام را خراب خواهی کرد

دیگر اِی داغِ دل چه می‌خواهی؟...از چنین مردِ زیرِ آواری

رد شو از این درختِ افتاده...می‌توانی که دست برداری

لحنِ آن بوسه‌های ناکرده‌ است...بیت‌ها را جدا جدا کرده است

گفته بودی همیشه خواهی ماند...سنگ بارید،شیشه خواهی ماند

گفته بودی ترَک نخواهی خورد...دین و دل از کسی نخواهی برد

گفته بودی عروسِ فردایی...با جهانم کنار می‌آیی

گفته بودی دچار باید بود...مردِ این روزگار بابد بود

گفته بودی بهار در راه است...ماهِ باران سوار در راه است

گفته بودی،ولی نشد انگار...دست از این کودکانه‌ها بردار

گفته بودم نفاق می‌افتد...اتفاق،اتفاق می‌افتد

گفته بودم شکست خواهم خورد...از تو هم ضربِ شَست خواهم خورد

گفته بودم در اوجِ ویرانی...از من و خانه رو بگردانی

هر چه بود و نبود خواهد مُرد...مردِ این قصه زود خواهد مُرد

ماجرا،زخم و داستان‌ها،درد...نازنین،پیچِ قصه را برگرد

نازنین،قصه‌ها خطر دارند...نقش‌ها نقشه زیرِ سر دارند

نازنین،راه و چاه را گفتم...آخرِ اشتباه را گفتم

گفتم اما عقب عقب رفتی...شب شنیدی و نیمه شب رفتی

دیدی آخر نفاق هم افتاد؟...اتفاق از اتاق هم افتاد؟

از اتاقی که باز تنها ماند...پَر کشیدی و لای در وا ماند

چشم وا کردم از تو بنویسم...لای در باز و باد می‌آمد

از مسیری که رفته بودی داشت...موجی از انجماد می‌آمد

با دعاهای پشت در پشتم...باید این درد مختصر می‌شد

حرف‌ها را به کوه می‌گفتم...قلبش از موم نرم‌تر می‌شد

بین این ماه‌های هرجایی...ماهِ من در محاق می‌افتد

قصه در خانه پیش می‌آید...اتفاق از اتاق می‌افتد

در اتاقی که پیش از این‌ها...در سرت فکر و ذکرِ رفتن داشت

در اتاقی که روی کاشی‌هاش...پشتِ پاهات آرزو می‌کاشت

لای دیوارها چروکیدم...در نمایی که تنگ‌تر می‌شد

هر چه این دوربین جلو می‌رفت...مرگِ من هم قشنگ‌تر می‌شد

خارج از قسمتی که من باشم...در اتاقی که ضرب در مردم

نان از این سفره دور خواهد شد...ده طرف داس و یک طرف گندم

نقشِ یک مردِ مُرده در فالت...توی فنجانِ مانده در میزم

خط بکِش دورِ مردِ دیگر را...قهوه‌ات را دوباره می‌ریزم

چشم بستی به تختِ طاووسم...در اتاقی که شاه من بودم

مردِ تاوانِ اشتباهت باش...آخرین اشتباه من بودم

دردسرهای ما تفاوت داشت...من سرم گرمِ پای بستن بود

نقشه‌ها می‌کشید چشم‌هایت...چشم‌ها چشمِ دل شکستن بود

در نگاهت اتاق زندان است...این طرف سفره‌های اجباری

آن طرف در بساطِ خود خوردن...هر طرف حکمِ دیگرآزاری

غوطه‌ور در سیاهِ شب بودم...صبحِ فردای آنچه را دیدن

در خیالم نرفته برمی‌گشت...هم تو را هم مرا نبخشیدن

جای پاهای خیس از حمام...تا اتاقی که رفتنت را رفت

یک قدم مانده بود تا برگرد...یک قدم مانده تا تنت را...رفت

چشم وا کردم از تو بنوسیم...لای در باز و باد می‌آمد

از مسیری که رفته بودی داشت...موجی از انجماد می‌آمد

رفته‌ای،کوله پشتی‌ات هم نیست...رفتی اما اتاق پابرجاست

گیرم از یادِ هردومان هم رفت...خاطراتِ چراغ پابرجاست

شاهدان حرف‌های پنهانند...آن چراغی که تا سحر می‌سوخت

گوشِ خود را به حرفِ ما می‌داد...چشمِ خود را به چشمِ ما می‌دوخت

لای در باز و سوز می‌آمد...قلبم آتشفشانی از غم بود

عقده‌ها حس و حالِ طغیان داشت...کنجِ پاگرد یک تبر هم بود

زیر پلکم تگرگ باران بود...در اتاقم که هوا ابری شد

رو به آینه حرص‌ها خوردم...کینه‌ام سینه‌ی ستبری شد

رو به برفی سپید می‌رفتم...ردِ پاهات رو به خون می‌رفت

مثل گرگی که بوی آهو را...عطرِ موهات تا جنون می‌رفت

با نگاهی دقیق می‌گشتم...هی به دنبال جای پا بودم

ذهنِ هر آنچه بود را خواندم...لای جرزِ نشانه‌ها بودم

تا نگاهی به پشتِ سر کردم...پشتِ هر جای پا درختی بود

این درختان هویتم بودند...من،تبر...انتخاب سختی بود

ترسم از مرگ بیشتر می‌شد...تا تبر روی دوش چرخاندم

هر درختی که ضربه‌ای می‌خورد...زیرِ آوارِ درد می‌ماندم

توی هر برگ،هم تو هم من بود...ساقه‌ها ساقِ پای ما بودند

آن تبر حکمِ قتلِ ما را داشت...این درختان به جای ما بودند


شعری از فروغ خراسانی به نام "فردای آن روز"


دکلمه : فروغ خراسانی                       دانلود

(از آلبوم "پشت در هیچ‌کس نیست")

فردای آن روز

وقتی آستین و یقه تنگ شد

غنچه‌ی بی‌پروا با آن لهجه‌ی عجیب و غریبش

میان وصیت گل‌ها نشست.

بانوی آزادی کجا؟

پیامت سند نشد

نشستنِ با تو از سرِ تقصیر نبود

شوخی‌خای خودمانیِ سرِ شام

یاوه‌گوییِ دوستان عوام

رد می‌شوی...

با قدم‌های خیس

از روی فرش‌های عشایر

تا حیاط

تا چهارمحال و بختیاری

ورساچه که نیستی،

روزانه هفت نوبت قرص و آب را روی عسلیِ مجلل بکوبم

و مدام گوشزد کنم که دیر می‌شود،یادت نرود

کارمندِ ساده‌ای

با زندگیِ عامیانه و پله‌های لق

ودیعه‌های رویایی و همسایه‌های داغدار

بیخ تا بیخِ گردنِ این کمربندیِ سبز را بچرخ

گلسرخی‌وار بکوب توی سرت

این کت برعکس دوخته شده!

وصله‌های خودمانی و چاکِ زیر بغل از کارِ روزانه

همرنگِ آستری،نخ‌های یقه دچار اضطرابِ این غریبه با تنفسِ دست‌آموزش است

زبان به دهان بگیر

این برگِ تاریخ است که می‌افتد

از دستِ روزنامه‌ها

ماشین‌ها

خطی‌های تهران بهشت

از پشتِ خطِ حافظه

تاریخ را پیچیده‌اند

...

مردم در قبض‌های آبشان غرق می‌شوند...


ترانه ای از مجید صالحی به نام "شب‌های روشن"


خواننده : یاسر داوودیان              دانلود
دکلمه : داریوش ارجمند

چقدر خوبه که با تمامِ وجود...به درگاهِ تو بندگی می‌کنم

یه راهی دوباره نشونم بده...بفهمم دارم زندگی می‌کنم

یه روز بعدِ عمری به هر در زدم...به جایی رسیدم که جای منه

توی آسمونی که پَر می‌زنم...درست قدِ روزا شباش روشنه

به عشقِ تو من از روی شونه‌هام...چه بارِ بزرگی رو برداشتم

ببین واسه تو که پناهِ منی...چه جایی تو قلبم نگه داشتم

نه از روی ترسه نه از روی شک...تو رو با تمامِ دلم خواستم

یه جوری کنارت دلم گرمه که...می‌خوام روی پای خودم واستم

...

دعوتی به بارانِ مهربانی،به عشق،به دانه دانه‌های تسبیح،به جانمازِ مادر،به فاطمه،به علی،به باشکوه‌ترین میهمانیِ دنیا...


ترانه ای از روزبه بمانی به نام "قرار"


خواننده : اَشوان                     دانلود
دکلمه : مهرانه مهین ترابی

(یکی از بهترین‌های اخیر)

قرارِ تو و عشقِ ما این نبود...که دنیامو تنها بذاری بری

بگیری اَزم قلب و احساسمو...خودت قلبتو جا بذاری بری

قرارِ تو و من به رفتن نبود...یه این که تو اشکایِ من سر بشی

به این که درست پیش چشمای من...تو طوفان بشینی و پرپر بشی

چشاتو به چشمای کی دوختی...که پشتِ نگاهت یه دریا غمه

که هر کی تو رو دید گفت با خودش...چه حسی تو چشمای این آدمه

داری نقشتو با تمامِ وجود...با حسِ عمیقت یکی می‌کنی

نه مرگِ تو این‌بار بازی نبود...داری مرگتو زندگی می‌کنی

تو با کوچِ بی‌وقفه دیوانه‌ای...تو عمقِ نفس‌هاتو نشناختی

تو تنها کسی تو جهانِ منی...که با مرگتم زندگی ساختی

 

ترانه ای از نسرین جعفری به نام "پشت این پنجره ها"


خاطره‌ها...

خواننده : ناصر عبداللهی                                   دانلود
دکلمه : پرویز پرستویی و مریم حیدرزاده

پشت این پنجره‌ها...وقتی بارون می‌باره

وقتی آهسته غروب...تو خونه پا می‌ذاره

وقتی هر لحظه نسیم...توی باغچه‌ها میاد

توی خاکِ گلدونا...بذرِ حسرت می‌کاره

وقتی شبنم می‌شینه...رو غبارِ جاده‌ها

وقتی هر خاطره‌ای...تورو یادم میاره

وقتی توی آینه...خودمو گم می‌کنم

می‌دونم که لحظه‌هام...رنگِ آبی نداره

تازه احساس می‌کنم...که چشام بارونیه

پشت این پنجره‌ها...داره بارون می‌باره


ترانه ای از پدیده نیشابوری به نام "سرهنگ"


دکلمه : پدیده نیشابوری                  دانلود

جیغای توی راهرو...زخمای زیر گیپور

طعمِ گسِ سیانور...می‌پیچه بوی کافور

گیرنده‌ها درستن...این فیلم سیاه سفیده

نعشی که روی دوشه...یک روزِ خوش ندیده

فیلمنامه قلابی نیست...این فیلم مستند بود

اون دختری که دیدی...نقشش رو خوب بلد بود

دنبال چی می‌گردی...سیگار لای دفتر

دنیا عوض نمی‌شه...با لی‌لیِ کلانتر

افکارِ ماکیاولی...اندیشه‌های قرضی

رفتن به عمقِ تاریک...با جاده‌های فرضی

اصلا چه فرقی داره...تاج از سرِ کی افتاد

سیگارِ سرخِ بهمن...تا بیست و دوی خرداد

سرهنگ،ندیدی بچه‌ت...چند بار قرص خورده

چند بار زیر چکمه‌ت...ترسو بالا آورده

این نقشا مجانی‌ان...با سوژه‌های تازه

نقشِ رییس جمهور...یا کارگرِ مغازه

اسمت چه فرقی داره...مرضیه یا پدیده

هیچ‌کس برای مردن...اسکار بهِت نمی‌ده

...

این خونه پادگان نیست...میدونِ مین یا جنگ

سربازِ صفر نیستی...عالیجناب سرهنگ


آلبوم "سکوت سرشار از ناگفته هاست" با صدای احمد شاملو


آلبوم "سکوت سرشار از ناگفته‌هاست" آلبومی شامل دکلمه‌های استاد احمد شاملو و موسیقی جاودان استاد بابک بیات می‌باشد.اشعار این آلبوم سروده‌ی بانو "مارگوت بیکل" (شاعر آلمانی) می‌باشند که احمد شاملو و محمد زرین بال  به بهترین شکل ممکن آنها را ترجمه کرده‌اند.آلبوم در آبان ماه 1364 مجوز خود را از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی دریافت نموده و موسسه‌ی انتشاراتی فرهنگی هنری ابتکار آن را عرضه کرده است.امیدوارم از شنیدن این آلبوم ماندگار موسیقی لذت ببرید.در ضمن نوشیدن چای و قهوه در کنار گوش سپردن به عاشقانه‌های احمد شاملو،مارگوت بیکل و بابک بیات توصیه می‌شود.


نکته : این آلبوم با کیفیت اصلی و به صورت کامل در اختیار شما عزیزان قرار گرفت.

قطعه‌‌ی اول                 دانلود

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق‌های نهان
و شگفتی‌های بر زبان نیامده...

قطعه‌ی دوم                 دانلود

از بخت‌یاری ماست شاید
که آن‌چه می‌خواهیم،
یا به دست نمی‌آید
یا از دست می‌گریزد...

قطعه‌ی سوم               دانلود

عشق ما نیازمند همراهی است
نه تصاحب.

در راه خویش
ایثار باید نه انجام وظیفه...

قطعه‌ی چهارم              دانلود

هر مرگ
اشارتی است
به حیاتی دیگر...

قطعه‌ی پنجم                دانلود

اگر بر آنم
تا دیگر بار و دیگر بار
بر پای بتوانم خاست
راهی به جز اینم نیست...

قطعه‌ی ششم             دانلود

شبنم و برگ‌ها یخ‌ زده است
و آرزوهای من نیز...

قطعه‌ی هفتم               دانلود

پرواز اعتماد را
با یکدیگر تجربه کنیم
وگرنه می‌شکنیم
بال‌های دوستی‌مان را...

قطعه‌ی هشتم             دانلود

این همه پیچ
این همه گذر
این همه چراغ
این همه علامت!
و هم‌چنان استواری
به وفادار ماندن
به راهم،خودم،
و به تو
وفایی که مرا
و تو را
به سوی هدف
راه می‌نماید.



شعری از آندره مارول به نام "اشتیاق"


دکلمه : آیدا شاملو                                دانلود
ترجمه : احمد شاملو
خواننده‌ی قسمت انگلیسی : سعید سالارمنش

(از آلبوم "آفتاب‌های همیشه")

اگر زمان و مکان در اختیار ما بود

ده سال پیش از طوفان نوح عاشقت می‌شدم

و تو می‌توانستی تا قیامت برایم ناز کنی

یکصد سال به ستایش چشمانت می‌گذشت

و سی هزار سال سر به ستایش تنت

و تازه در پایان عمر به دلت راه میافتم

 

ترانه ای از علیرضا آذر به نام "مرداب"


خواننده : میلاد بابایی                     دانلود
دکلمه : علی آذر
پیانو : نیما علامه


(ورژن جدید آهنگ "مرداب")


حالم آرومه تو رو وقتی شبا تو خواب می‌بینم

تو رو وقتی شبا تو صورتِ مهتاب می‌بینم

حالم آرومه تو روزایی که با فکرِ تو درگیرم

یه عالم زندگی رو از خیالت قرض می‌گیرم

بدونِ تو نمیتونم،اگه با مرگ می‌خوابم

اگه تو تازه گل کردی،منم یک عمره مردابم

همه دنیا می‌دونن من و تو مالِ هم بودیم

تو عکسِ دسته جمعی هم فقط دنبالِ هم بودیم

کدوم فصلِ زمستونی تو رو از دامنِ من چید

چه بادِ بی سروپایی همه چیزو تو هم پیچید

نمی‌دونم چه آتیشی یهو تو جونِ باغ افتاد

نفهمیدم چه جوری شد،تو یک شب اتفاق افتاد

شبای بی‌صدای تو،شبای زهر نوشیمه

هنوزم قبلِ خوابیدن حواسم پیشِ گوشیمه

اگه این برکه دل‌مُرده‌ست،اگه با مرگ هم‌خوابه

تو از دنیای من دوری که خوابت مالِ مردابه


شعری ار فروغ خراسانی به نام "مِنو"


دکلمه : فروغ خراسانی                  دانلود

(از آلبوم "پشت در هیچ‌کس نیست")

وقتی حرف می‌زنی که دلت نگیرد،دلت می‌گیرد...

روی خط دلت می‌گیرد

پشت در دلت می‌گیرد...

جا نمی‌شود این بهشت

تویِ یخبندانِ حرفی که از یاد برده‌ای

به همسرش گفت و از کنارم رد شد.

در چشمِ بشقاب‌ها سوی هم پرت می‌شدند

آدم‌های ماشین‌های آخرین مدل

نزدیک بود برای خودم نامِ غذایی باشم مخلوط

بیافتم توی مِنو

سفارشم دهد او که آن پشت نشسته کنار زندگی‌اش

با خط‌کِشی به اندازه‌ی عین و شین و قاف

نزدیک بود به بهانه‌ی شام

فرصتِ یک زندگی باشم

اما کسی سفارشم نداد.

منویی در کار نبود

اصلا شب نبود

اشتباه گرفتید آقا

این خط واگذار شده.

بیچاره شدیم رفت

دستمالِ مرطوب بیاورد

میز را پاک کند...


شعری از فروغ خراسانی به نام "پشت در هیچکس نیست"


دکلمه : فروغ خراسانی                  دانلود

(از آلبوم "پشت در هیچ‌کس نیست")

کلید زنگ زده را در قفل نچرخانید

پشت در هیچ‌کس نیست...

تمامِ نامم از فرضیه‌هایی آغاز شد

که در سرِ زنی شکل گرفت

و آن سوی تفکرش

در جهانی دیگر ولوله به پا کرد

سراسر حکایت زندگی

مرزِ عبور از شهرداریِ ملت‌هاست

تا عطشِ نوزادی

در دهاتِ دورِ میهنی به شیر مادرش.

دلبر هر جا که باشد گیسویش زیباست

حتی اگر میلِ به جدایی

نطفه در ذهنش بپاشد،

نامش همان لیلاست

دلبر؛مظهر عشق و شیدایی‌ست

پسران عاشق

قرصِ بارداری می‌خورند

و به کلاس‌های بدنسازی می‌روند

و لیلاها

در انتظار قوطی‌های خالی و مدرنِ ویترین‌شان

پشتِ درِ کلاس‌ها پرسه می‌زنند

این بوی روغنِ سوخته‌ی کدام آشپزخانه است

که هوش از سر ملتی مجنون را برده

مگر چند حیاط می‌توان در آپارتمان بیست واحدی تعبیه کرد؟

های مهندس!

هندسه‌ی عشقت

فقرِ جا و اِلمانِ آکنده از تفرج و باید

عاقبت خاک بر سرِ اجدادم ریخت

کاش دیروز در کوچه‌ی بالاییِ خانه‌ی پدری

پوستِ موزِ زیر قدم‌هایم جنسش خارجی بود

و مخم واقعی بود

و قصه‌ی مادر بزرگ با یکی بود یکی نبود آغاز نمی‌شد

کاش اصلا هیچ‌کس نبود

و مادر بزرگ مرده بود

و پری‌کودکِ همسایه

برای خرید لواشکِ آلویش

مرواریدبارانِ اشک‌هایش را

به جلبِ نگاهی نمی‌فروخت...


ترانه ای از فرجام خیراللهی به نام "آلکاتراز"


دکلمه : فرجام خیراللهی                    دانلود

آغوش من شکلِ ویتنامه...از بس که جنگِ تن به تن دارم

با سایه‌ای که شکلِ تو می‌شه...از تو فقط یه پیرهن دارم

هر شب پناهم بودی و رفتی...دستای امنت خاکریزم بود

من از خودم خوردم تمامِ عمر...دشمن‌ترینِ من عزیزم بود

کم انفرادی کن جهانم رو...این خونه بی تو آلکاترازه

محکومم هر شب به نبودِ تو...این زندگی به من نمی‌سازه

تا چشم‌هات مافوقِ من باشه...من از چشات دستور می‌گیرم

از عکس‌هات احوالتو گاهی...با گریه دورادور می‌گیرم

آغوشِ من صلحِ تو رو می‌خواد...با رفتنت عاشق‌ترم کردی

چشمامو می‌بندم،فقط می‌خوام...با پیرهنِ سفید برگردی

 

 
  • تعداد صفحات :3
  • 1  
  • 2  
  • 3  
 

درباره وبلاگ

1-این وبلاگ برای علاقه‌مندان به شعر و ترانه می‌باشد.
2-نظراتی که شامل توهین باشند حذف خواهند شد.
3-نظراتی که بدون درج اسم و ثبت ایمیل باشند حذف خواهند شد.
4-پیشنهاد یا انتقاد خود را به صندوق پیام ارسال نمایید.
مدیر وبلاگ : admin

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان