تبلیغات
بهترین ها - مطالب ابر احسان افشاری
بهترین ها
هوا را از من بگیر،خنده ات را نه

لینکدونی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

شعری از احسان افشاری به نام "نوستالژی"


دانلود

دکلمه : احسان افشاری
موسیقی : امیر سلطانی

نوستالژی،قیافه‌ی بیمار،با توام

آینه‌ی نشسته به دیوار با توام

نوستالژی،ستاره‌ای چسبیده بر زمین

میلِ شدیدِ مرگ پس از چای دارچین

اِی آسمان گم شده در سقف پایتخت

نوستالژی،پرنده‌ی افتاده از درخت

آن روزها بهانه‌ی باران که داشتم

یک تکه ابر زیر سرم می‌گذاشتم

من هر چه دیدم از دمِ خرداد دیدم

خوابِ دو چترِ گم شده در باد دیدم

رد شد هوای آمدنت از برابرم

بوی بلالِ سوخته پیچید در سرم

نوستالژی،قرار ندارم،قرار کو؟

آن روزهای آبیِ بی‌بند و بار کو؟

من بوی موی گندمی‌ات را شنیده‌ام

اما هنوز خوابِ طلایی ندیده‌ام

من قهرمان قصه‌ی ویرانیِ خودم

تعبیرِ خواب‌های زمستانیِ خودم

من خواب دیدم از پل تجریش می‌روی

با پای من به سمت خودت پیش می‌روی

چشمم به راه بود و زمستان نمی‌رسید

راه‌آهنی به مقصد تهران نمی‌رسید

من را میانِ بُهتِ خیابان گذاشت

تا دست روی شانه‌ی باران گذاشت

تهران مرا به خاک و خل و خون کشیده‌ای

پای مرا دوباره به جیحون کشیده‌ای

پیش از منی که سر به خیابان گذاشته

جیحون هزار عابرِ دیوانه داشته

جیحون ادامه‌ی سفرِ آبشار بود

یک رودخانه در شکمِ خاویار بود

جایی که دست‌های تو در دستم آب شد

جایی که ابر بر سرِ چترم خراب شد

بی‌خود عبور کردی و با خود گریستی

خمیازه‌های پنجره یعنی تو نیستی

سنگ آخرین تلاش برای تلافی است

یک پنجره برای دو دیوانه کافی است

یخ می‌زنی و پیرهنی تن نمی‌کنی

دیگر چراغِ رابطه روشن نمی‌کنی

من در بهشت هیچ‌کسی را نداشتم

پس پا برهنه پا به جهنم گذاشتم

شطرنج در کنار تو کشتارگاه شد

پای تو مهره‌های سفیدم سیاه شد

با آن که رخ نمودی و سرباز سوختم

بیرونِ صفحه چشم به بردِ تو دوختم

من دل به آن ستاره‌ی کوکی نبسته‌ام

از پای نردبان به تماشا نشسته‌ام

دور از تو آن جهانِ موازی رصد نشد

دیگر قطاری از وسط کوچه رد نشد

بعد از سه‌شنبه‌ای که تو رفتی بهار رفت

آن روزهای آبیِ بی‌بند و بار رفت

تاریخ‌ها طلوع و غروبی نداشتند

تقویم‌ها سه‌شنبه‌ی خوبی نداشتند

دیوانه‌بازیِ من و طوفان شروع شد

بعد از تو مرگ و میرِ خدایان شروع شد

لب‌های قرمزت به دریغی بدل شدند

آن بوسه‌ها به خوابِ عمیقی بدل شدند

من زیر سنگ ماندم و خاکستری شدم

چون سایه‌ای که پشت سرت می‌بَری شدم

آینه را شکستم و تکرار کم نشد

یک آجر از بلندیِ دیوار کم نشد

دیگر به انتهای خیابان نمی‌رسم

با موی چتریِ تو به باران نمی‌رسم

باید که پرده رو به خیابان درید و رفت

ناخن به پشتِ آینه باید کشید و رفت

یک عمر رو به سینه‌ی دریا گریستم

دریا اگر مرا نکُشد مرد نیستم

ماهی،خطر نکن به تماشا نمی‌رسی

از لوله‌های نفت به دریا نمی‌رسی

دنیا به سمت عشق دری وا نمی‌کند

این چرخِ گوشت رحم به زن‌ها نمی‌کند

مریم،تو بر صلیب نباشی نمی‌شود

زن باشی و غریب نباشی نمی‌شود

هر کوچه پشت پای تو گمراه می‌شود

هر خانه بی‌تو خانه‌ی ارواح می‌شود

مُردم ولی برای تو جان می‌دهم هنوز

بین دو کاج تاب تکان می‌دهم هنوز

پشت درختِ خاطره نابود می‌شوم

سیگارِ برگ می‌کشی و دود می‌شوم

اینجا کسی برای کسی بی‌قرار نیست

من در کنار پنجره‌ام،او کنار کیست؟

او رفت و با ادامه‌ی شب هم‌قطار شد

خاکسترِ کلاه پَراند و سوار شد

حتی برای بوسه‌ی آخر امان نداد

از کوپه‌ی قطار کلاهی تکان نداد

با هر قدم که فاصله فرسنگ می‌شود

جا کفشی‌ام برای تو دلتنگ می‌شود

باد آمد و به رخت و لباسِ بهار زد

جارو به دست خاطره‌ها را کنار زد

جارو کشید کوچه‌ی پاییز خورده را

جارو کشید ادامه‌ی گنجشکِ مرده را

جارو کشید و فصل زمستان نمی‌رسید

راه‌آهنی به مقصد تهران نمی‌رسید

اِی زن‌ترین دقایقِ باران و روسری

پس کِی با تو ملاقات دیگری؟

جز داستان مرگ در این گنبد کبود

بین من و تو فاصله‌ی دیگری نبود

نوستالژی،غروب مه‌آلودِ ما رسید

پیش از درود لحظه‌ی بدرود ما رسید

هرچند رفته‌ایم و زمین خالی از صداست

تهران پُر از پیاده‌روی‌های ما دوتاست


شعری زیبا از احسان افشاری به نام "پی در پی"



دانلود
دکلمه : احسان افشاری

(اجرای زنده)

دیده‌ام لا به لای موهایش...چوبه‌ی دارهای پی در پی

هر طرف کوزه‌های نفرینی...هر طرف مارهای پی در پی

پای دیوار یا که چوبه‌ی دار...سر سپردن دلیل می‌خواهد

تا تو را یک نگاهِ سیر کنم...مُرده‌ام بارهای پی در پی

با عرق‌گیرهای جر خورده...یقه چرکین‌تر از خیابان‌ها

در درونم به راه افتادند...کودک‌آزارهای پی در پی

شیر دنبال بچه آهو بود...آسیابِ زمانه هم چرخید

دوره کردند شیرِ زخمی را...بچه کفتارهای پی در پی

در حرمخانه‌های بی‌ناموس...مثنوی،معنوی چه فایده داشت

راهِ پُر خونِ مولوی گم شد...پشت نیزارهای پی در پی

دور از چشمِ خاطراتِ کَنه...عابری می‌زند به خویش تَنه

در خیابانِ خالی از سکنه...رقصِ خونخوارهای پی در پی

دستِ او جام‌های سمی بود...پای قبرم مداد شمعی بود

شهر یک گورِ دسته جمعی بود...زیر آوارهای پی در پی

قاب عکسِ تو را که بردارم...ردِ یک مستطیل می‌ماند

جای عکس تو باز می‌کوبم...سر به دیوارهای پی در پی

ما دو تا دستِ هرکدام رها...ما دو تا ریلِ هرکدام جدا

آهن آلاتِ یک قطار مریض...مانده در غارهای پی در پی

لانه کردیم زیر پای قلم...خانه کردیم در دهانِ عدم

ما دو آیینه پشت کرده به هم...گیجِ تکرارهای پی در پی

مرگ در را گشود بعد از تو...سایه‌ام را ربود بعد از تو

دود شد هر چه بود بعد از تو...پشت سیگارهای پی در پی

دکلمه‌ی زیبای "ناتنی" با صدای احسان افشاری


دانلود
شعر و صدا : احسان افشاری


بندِ رختی وسط طوفانم...دستم از پیرهنت کوتاه است

ابرها پشت سرم می‌گریند..اتفاقات بدی در راه است

لبِ یک پنجره‌ی لیمویی...باد و بوران گره می‌خورد به هم

شهر هم‌سفره‌ی طوفان می‌شد...حالم از پنجره می‌خورد به هم

من روانی‌تر از آنم که تو را...بعدِ ده سال فراموش کنم

آنچه در جانِ من انداخته‌ای...آتشی نیست که خاموش کنم

خواهرِ ناتنی‌ام می‌گوید...روی خرپشته خدا را دیده

با پسرخاله‌ی شیطان یک شب...سیبِ نفرین شده را بلعیده

روی دستان عرق کرده‌ی شهر...می‌دود تا به زمستان برسد

قول داده به عروسک‌هایش...که به مهمانیِ باران برسد

در شبِ جنگلِ اسرار آمیز...رد شد از گُرده‌ی خیسِ پل سرخ

مثل یک عطر فراموش شده...رفت تا خاطره‌ی یک گل سرخ

یک زنِ ساحره با جارویش...برده او را به تماشای بهار

خواهرم رفته که با این رفتن...گم شود لای درختان انار

خواهرم کاش از این خاک مریض...سهم تو شاخه‌ی میخک باشد

کاش غم‌بارترین دغدغه‌ات...شکمِ خالیِ قلک باشد

چه بخواهی چه نخواهی خواهر...سهم ما آینه‌ای از آه است

ابرها پشت سرم می‌گریند...اتفاقات بدی در راه است

از حبابِ نفسم می‌فهمم...چیزی از من تهِ دریا مانده

مثل جا ماندن قلاب در آب...بدنم در بدنت جا مانده

روحِ برخواسته از تابوتم...شعرِ بیرون زده از لای کتاب

من به نومیدیِ خود معتادم...ماهیِ مُرده نیانداز به آب

اسب‌ها بارِ نمک می‌بردند...به سرم زد که گریزان باشم

بزنم سمت خیابان‌خوابی...کتفِ در رفته‌ی تهران باشم

دکه‌ها بسته و میدان خسته...از دو تا سایه نشانی هم نیست

کوچه‌ها در بغلِ پاییزند...صندوقِ نامه‌رسانی هم نیست

همه رفتند فقط من دیدم...جاده از حرفِ سفر پا نکشید

پشت تنهاییِ خود صف بستم...هیچ‌کس کرکره بالا نکشید

همه بودند فقط من رفتم...تا به دروازه‌ی رویا برسم

از همین جاده‌ی بی‌رحم بپرس...من نمی‌خواستم اینجا برسم

همه رفتند فقط من دیدم...پنجره جِر زد و با طوفان رفت

بیخِ دیوار زنی بی‌سایه...از غبار آمد و با باران رفت

خواب دیدم که زنی در باران...بچه‌ای را دمِ یک خانه گذاشت

زنِ دیگر که به آن خانه رسید..زیرِ چادر زد و او را برداشت

زیرِ چادر زد و من را برداشت...برد تا گریه‌ی قنداقی سرد

برد تا رابطه‌ی پرده و باد...برد تا تجربه‌ی فصلی سرد

متولد شدم از تاریکی...پوست انداختم از گهواره

و فرود آمدم از پله‌ی ماه...روی غمناک‌ترین سیاره

تهِ انباریِ مغزم هر روز...یک بغل خاطره زندان کردم

آخرین تکه‌ی آغوشم را...تهِ صندوقچه پنهان کردم

بچگی‌های زمین یادم نیست...نطفه‌ی خانه‌نشین یادم نیست

خوابِ کوتاهِ جنین یادم نیست...تُف به این حافظه‌ی نامردم

سرخوشی‌های نفهمانه کجاست...شوقِ تعقیبِ دو پروانه کجاست

نقشه‌ی تا شده‌ی خانه کجاست...که به تابوتِ خودم برگردم

شهر با هیچ‌کسی کار نداشت...غیرِ یک منظره‌ی تار نداشت

برزخی بود که دیوار نداشت...پس به آیینه پناه آوردم

من و سنگینیِ آوارِ لَحَد...من و منها شدن از هر چه عدد

از الفبای اَزل تا به ابد...مضربِ تب به توانِ دردم

خواهر ناتنی‌ام می‌گوید..یک نفر خرخره‌اش را برده

آفتاب از سرِ یک بامِ بلند...همه‌ی بستنی‌اش را خورده

ابر می‌بارد و او می‌غرد...ابر می‌غرد و او می‌بارد

زیر پیراهنِ خاکستری‌اش...پَرِ گنجشک نگه می‌دارد

با درختانِ موازی در باد...مثل یک ابرِ پدر مُرده گریست

یک نفر نیست بگوید دختر...حلزونی تهِ این باغچه نیست

می‌روی،پنجره را می‌بندم...می‌روی،سایه به دنبالِ تو نیست

مدتی می‌گذرد می‌فهمی...پنجره،فکر،هوا؛مالِ تو نیست

پُرم از وحشتِ انکار شدن...مثل تنهاییِ یک دلقکِ پیر

مثل یک پیریِ قبل از موعد...مثل یک پنجره‌ی غافلگیر

مثل کف‌بینیِ باد از کوچه...مثل نخ دادنِ یک کوچه به زن

مثل یک زن که پُر از تنهایی‌ست...پُرم از وحشتِ انکار شدن

وقتِ ویران شدنِ این خانه...چشمِ بیدار فقط آینه بود

شاهدِ غیبتِ زیباییِ تو...آخرین‌بار فقط آینه بود

آخرین‌بار همین آینه بود...که تو را دید و خودارضایی کرد

چشم از دیدنِ مهمان‌ها بست...فقط از سنگ پذیرایی کرد

دیگر اِی خانه‌ی پیچیده به مه...جاده معنای رسیدن به تو نیست

برف با آن همه جا پایِ سپید...سرِ نخ‌های رسیدن به تو نیست

قبلِ پاییز تو غایب بودی...بعدِ پاییز تو غایب بودی

همه جا کافه‌نشینی کردم...آن‌ورِ میز تو غایب بودی

آن طرف‌تر نمِ باران هم بود...سرفه‌ی خشکِ درختان هم بود

ساعتِ خیره‌ی میدان هم بود...چشمِ بد دور،دو فنجان هم بود

آن‌ورِ میز تو غایب بودی...

آن‌ورِ میز هوا تاریک است...همه‌ی منظره‌ها کاغذی‌اند

وسطِ قابِ خیابانی سرخ...دو نفر شکلِ خداحافظی‌اند

زنِ تنها،زنِ مرد آزرده...زنِ از آینه سیلی خورده

زنِ از درد به خود پیچیده...تهِ فنجان زنِ دیگر دیده

مردِ مردودِ مدارا کرده...شکلِ یک عقده‌ی سر وا کرده

مردِ حمّالِ دو جین ویرانی..کفشِ بیرون زده از مهمانی

بازی از نیمه به اتمام رسید...سایه‌ی مرد به زن بازنگشت

سهمِ تفریحِ کسی دیگر بود...بومرنگی که به من بازنگشت

ما به تنهاییِ هم چسبیدیم...مثل چسبیدنِ رختی به کمد

دستِ رد خورده به هم برگشتیم...شکلِ برگشتنِ فریاد به خود

ما به تنهاییِ هم چسبیدیم...که نترسیم و هوایی بخوریم

فهمِ تنهاییِ ما ممکن نیست...بس که از ماده‌ی تاریک پُریم

یک سرِ کوچه به سرما وصل است...سرِ دیگر به غباری ممتد

دستم از خاطره‌ها بیرون است...مانده‌ام زیرِ فشاری ممتد

از همین پنجره‌ی لیمویی...می‌توانم به جهان اخم کنم

می‌توانم بزنم زیرِ تگرگ...صورتِ پنجره را زخم کنم

ناگزیرم که در این ساعتِ بد...پای دیوار ترُک جمع کنم

باید از کوچه‌ی سوزن خورده...لاشه‌ی بادکنک جمع کنم

خواهرم؛نیمه‌ی تاریک‌ترم...با تو در متنِ سفر خواهم مُرد

من که جای دو نفر زیسته‌ام...پس به جای دو نفر خواهم مُرد

سبز یعنی خَزه بستن در جوی...سبز یعنی سفری در باران

سبز یعنی خبری در گوشی...سبز یعنی درِ بیمارستان

خواهرم در شکمِ رویا بود...سرد و سرخورده به دنیا آمد

ابرها پشتِ سرم محو شدند...خواهرم مُرده به دنیا آمد

شعری بسیار زیبا از احسان افشاری به نام "یادداشت"


دکلمه : احسان افشاری                      دانلود

(باز هم دکلمه‌ای فوق‌العاده زیبا از احسان افشاری عزیز تقدیم به شما عزیزان)

شاعر در این زمانه‌ی تنها...دلشوره‌ی تمامِ قرون است

در سرزمینِ ماه گرفته...ساعت همیشه راس جنون است

آن سوی پرده‌های حصیری...هوهوی تازیانه می‌آمد

از کوچه‌های سرخِ زمستان...تنهایی‌ام به خانه می‌آمد

روحی که پشت پنجره دیدم...رقاصِ کافه‌های عدم بود

در گوشِ کوچه‌های زمستان...تنها صدا،صدای عدم بود

تنهایی‌ام زنی‌ست که هر شب...همخوابه‌ی تمامِ صداهاست

یک زن که از تمامِ جهانش...چیزی به جز سکوت نمی‌خواست

تاریکیِ تمامِ زمینم...غربت‌کِشِ عبورِ زمانم

تنها مگر به سیلیِ سیلاب...خود را از این جنون بتکانم

من پیشگوی فاجعه بودم...دیوانه‌ای که غارِ خودش بود

در سالنی به وسعتِ هستی...تنها در انتظارِ خودش بود

آری منم تفاله‌ی خلقت...محصولِ یک دعای نکرده

آدم گریزِ قبله‌ی متروک...شیطانِ سجده‌های نکرده

آری منم ترانه‌ی اندوه...خاکسترِ رباعیِ خیام

مردی که جرعه جرعه زمین ریخت...در خواب‌های یک زنِ بدنام

من هر چه برگ دور و برم بود...صرفِ حروفِ باطله کردم

ته مانده‌ی حضورِ خودم را...با نیستی معامله کردم

دنبال یک نگاهِ موافق...هر جای شهر سایه کشیدم

در عمقِ کوچه‌های بزهکار...از سایه‌ها کنایه شنیدم

تاوانِ خنده‌های مکرر...بغضِ دقایقِ سگی‌ام بود

بعد از تو این هوای سرنگی...تنها رفیقِ تو رگی‌ام بود

مقصد کجاست،رفتن و رفتن...از باد راهِ خانه نپرسید

من از تبارِ سوختگانم...از من شناسنامه نپرسید

من انتشارِ مزه‌ی خونم...دلشوره‌ی تمامِ قرونم

یادم نیار چشمِ تَرم را...آوارهای پشتِ سرم را

بهتر که سهمِ خاطره باشی...طوفانِ پشتِ پنجره باشی

ما هر دو از قبیله‌ی دردیم..چیزی به هم اضافه نکردیم

دعوت به انصرافِ خطر باش...مومن به عشقِ زودگذر باش

دیگر به اعتراف رسیدم...اِی اتفاقِ دست نخورده

برقی که قعرِ چشمِ تو دیدم...نورِ ستاره‌ای‌ست که مُرده

هی تکه تکه چوب بیانداز...تا شعله بی‌قرار بماند

هی تکه تکه چهره بسوزان...شومینه گرمِ کار بماند

آه اِی قطارِ منحرف از ریل...دنبال ایستگاهِ خودت باش

از اشتباهِ رابطه بگذر...جبرانِ اشتباهِ خودت باش

با کوپه‌های شن‌زده رفتم...در ساعتِ تگرگ رسیدم

با قاشقِ خمیده‌ی شعرم..جان کندم و به مرگ رسیدم

شالِ تو روی چوب لباسی...پیچید دورِ گردنِ خانه

کنجِ اتاق برزخی‌ام کرد..این قتل عام‌های شبانه

مرگ از دریچه‌ها معما...بر خوابِ شهر سایه کشیده

از زیر پای عالم و آدم...هر روز چارپایه کشیده

من از تو یادگار ندارم...غیر از همین جنونِ تماشا

غیر از مسیرهای نرفته...غیر از قرارهای مبادا

پشتِ کدام صورتِ بودن...پنهان کنم حماقتِ خود را

باید کجای خانه بریزم...شن‌زارهای ساعتِ خود را

آینه‌ها دروغ نگفتند...من چهره در سراب کشیدم

از وحشتِ خروس شنیدم...خود را به رختخواب کشیدم

باید که در خودم یَله باشم...صیاد و طعمه و تله باشم

می‌ترسم از روایتِ آوار...از سنگ‌های پنجره آزار

می‌ترسم از بخارِ دهان‌ها...از جیک و پوکِ تیر کمان‌ها

می‌ترسم از پرنده‌ی آزاد...از دست‌های خونیِ صیاد

دل خوش نکن به آن‌ورِ میله...آنجا کرانه‌های خروش است

پرواز را به خاطره بسپار...این آسمان پرنده‌فروش است

بیرون شروع دربه‌دری‌هاست..دارالعماره‌ی ننه سرماست

بشنو صدای هق‌هقِ ابرم...من واپسین دقایقِ ابرم

خط خورده‌ی جهانِ مچاله...یک سوگواریِ همه ساله

از عشق خُرده برده ندارم...جز سیبِ گاز خورده ندارم

چشم از غروبِ منظره بستم...تا در خودم گریسته باشم

جدی نگیر فلسفه‌ها را...من زیستم که زیسته باشم

ما بر درختِ رابطه هر بار...نقاشیِ فریب کشیدیم

با فکرِ آن بهشتِ معلق...در کافه‌ها دو سیب کشیدیم

سیلی بزن کبودترم کن...سنگین بچاق و دودترم کن

چرخی بزن که کام بگیرم...از قلبم انتقام بگیرم

من با خودم قرار ندارم...تابوتم و مزار ندارم

در مشتِ بسته‌ی چمدانم...چیزی به جز غبار ندارم

سرقفلیِ مغازه‌ی دردم...جز شعر کسب و کار ندارم

حُکمت قبول،دست بخوابان...من جرئتِ قمار ندارم

سگ لرزه‌ی درختم و دیگر...جز یک زبانِ هار ندارم

سگ لرزه‌ی درخت ندیدی...اِی میوه‌ی نشسته به کرسی

باید که عمقِ سوختنم را...از جعبه‌های میوه بپرسی

آری منم که وقتِ تلافی...قلبِ تو را به درد نیاورد

دیوانه‌ای که هر چه تبر خورد...ایمان به فصلِ سرد نیاورد

من در غبارِ خاطره‌ها گم...تو در نقابِ منظره‌هایی

او منتظر کنار درختان...لعنت به این هوای سه‌تایی

من را ببند،پنجره کافی‌ست...بیرون سکوتِ هرزه‌ی برگ است

تصویرِ کاج‌های خیابان...آوازِ دسته‌جمعیِ مرگ است

دیوانه روحِ دربه‌درش را...در کوچه جا گذاشت،نگردید

من رفته‌ام که بازنگردم...دنبالِ یادداشت نگردید


شعری از احسان افشاری به نام "نوستالژی"


(از کتاب "بیگانه")

نوستالژیِ قیافه‌ی بیمار با تواَم...آیینه‌ی نشسته به دیوار با تواَم

نوستالژی ستاره‌ی چسبیده بر زمین...میل شدید مرگ،پس از چای دارچین

اِی آسمان گمشده بر سقف پایتخت...نوستالژی پرنده‌ی افتاده از درخت

آن روزها بهانه‌ی باران که داشتم...یک تکه ابر زیر سرم می‌گذاشتم

دور از تو آن جهان موازی رصد نشد...دیگر قطاری از وسط کوچه رد نشد

بعد از سه‌شنبه‌ای که تو رفتی بهار رفت...آن روزهای آبی بی‌بند و بار رفت

تاریخ‌ها طلوع و غروبی نداشتند...تقویم‌ها سه‌شنبه‌ی خوبی نداشتند

دیوانه‌بازیِ من و طوفان شروع شد...بعد از تو مرگ و میرِ خدایان شروع شد

لب‌های قرمزت به دریغی بدل شدند...آن بوسه‌ها به خواب عمیقی بدل شدند

آیینه را شکستم و تکرار کم نشد...یک آجر از بلندی دیوار کم نشد

دیگر به انتهای خیابان نمی‌رسم...با موی چتریِ تو به باران نمی‌رسم

یک عمر رو به سینه‌ی دریا گریستم...دریا اگر مرا نکُشد مرد نیستم

ماهی خطر نکن به تماشا نمی‌رسی...از لوله‌های نفت به دریا نمی‌رسی

دنیا به سمت عشق دری وا نمی‌کند...این چرخِ گوشت رحمی به زن‌ها نمی‌کند

مریم تو بر صلیب نباشی نمی‌شود...زن باشی و غریب نباشی نمی‌شود

اِی زن‌ترین دقایقِ باران و روسری...پس کِی دوباره با تو ملاقات دیگری؟

جز داستانِ مرگ در این گنبد کبود...بین من و تو فاصله‌ی دیگری نبود

نوستالژیِ غروبِ مه‌آلودِ ما رسید...پیش از درود لحظه‌ی بدرودِ ما رسید

هرچند رفته‌ایم و زمین خالی از صداست...تهران پُر از پیاده‌روهای ما دوتاست

ترانه ای از احسان افشاری به نام "آرامش"


خواننده : علیرضا حق‌شناس                   دانلود
ساکسیفون : یاشار خسروی

هم‌سقفِ این روزای من باش...هم‌خونه با رویای من باش

پروازِ بی‌پروای من باش...دیروزِ من،فردای من باش

باید بخندیم گرچه دنیا...با غم تفاهم داره گاهی

هر خونه‌ای مثل یه دریاست...دریا تلاطم داره گاهی

من با تو حرفی تازه دارم...دنیای ما محکومِ غم نیست

چشم از مسیرِ جاده بردار...آرامشِ این خونه کم نیست

همراهِ این روزای روشن...سمتِ یه حسِ تازه می‌رم

چترو رها کردم که با تو...بارونو تو مشتم بگیرم

دنیا رو با هم دوره کردیم...دنیای ما از هم جدا نیست

محکم قدم بردار با من...راهِ زیادی تا خدا نیست


شعری از احسان افشاری به نام "آینه"


دکلمه : احسان افشاری                        دانلود

(فقط سکوت می‌کنم)

با تواَم روحِ زمستان خورده...باغِ ممنوعه‌ی باران خورده

ماهِ در برکه شناور شده‌ام...آخرین بوسه‌ی لب‌پَر شده‌ام

روح من،راهبه‌ی هرجایی...زن‌ترین قسمتِ این تنهایی

مسخِ آواره‌ترین پاییزم...قعرِ آیینه فرو می‌ریزم

خوبِ من حالِ بدم را دیدی...سال‌ها جزر و مدم را دیدی

چشم‌ها را به تماشا نگذار...تُنگ را بر لبِ دریا نگذار

ساعتِ واهمه را کوک نکن...خانه را این همه مشکوک نکن

این همه سایه به دنبال نکِش...قفس کوچکِ من؛بال نکِش

آخرین تجربه‌ی آغوشم...قدمی دور شوی خاموشم

خالی‌ام،دور و برم تنهایی‌ست...نیمه‌ی بیشترم تنهایی‌ست

روحِ من،راهبه‌ی سرگردان...صورتِ آینه را برگردان

به همان سمت که باران بودم...پسرِ خوبِ دبستان بودم

آسمانم ورقِ کاهی بود...مغزم انباشته از ماهی بود

گیج می‌خوردم و زیبا بودم...اولین کاشفِ رویا بودم

آسمان زیر سرم تا می‌شد...شهر در پیرهنم جا می‌شد

فکرِ صبحانه‌ی فردا بودم...سارق تُنگِ مربّا بودم

زندگی این همه بی‌رنگ نبود...خوابِ گنجشک پُر از سنگ نبود

باد در پنجره عریان می‌شد...با دو خط  برف زمستان می‌شد

چادرِ دخترکان دریا بود...دانه‌های دلشان پیدا بود

دختران سوره‌ی مریم بودند...دلبرانِ عوضی کم بودند

دفترم خانه‌ی موشک‌ها بود...خوابِ من دزدِ عروسک‌ها بود

کودکی‌های درونم مُردند..گشنه بودند؛عروسک خوردند

گشنه بودم،ولعت حس می‌شد...بودی اما خلاَت حس می‌شد

آن زمان فکرِ شکستم بودی...بادِ شلاق به دستم بودی

این زمان بود و نبودم خطر است...آفت از عافیتم بیشتر است

رگِ خون‌مُرده‌ی این کوچه منم...سمتِ سَرخورده‌ی این کوچه منم

وسطِ کوچه به شب پیوستم...بی تو از هر دو طرف بن‌بستم

در ببندم همه جا زندان است...در اگر باز کنم طوفان است

تا مرا خانه‌ی امنی دیدی...مثل طوفان به خودت پیچیدی

دردم از هیچ‌کسی پنهان نیست...حملِ این خاطره‌ها آسان نیست

من کتک خورده‌ی احساسِ خودم...زخمیِ معدنِ الماسِ خودم

این همه خانه گریزی کم نیست...وزنِ این دردِ غریزی کم نیست

با تواَم منظره‌ی ناپیدا...خانه‌ی گمشده در برمودا

نیروانای منِ لامذهب...پس کجایی تو در این ساعتِ شب؟

دیر کردی و به شب پیوستم...بی تو از هر دو طرف بن‌بستم

نرسیدن به تو آغازِ کُماست...انقراضِ همه‌ی رویاهاست

تو سرابی و معما داری...فقط از دور تماشا داری

از نبودِ تو هوا پُر شده است...شعرم از بادنَما پُر شده است

شعرها واژه‌تکانی کرده‌اند...با نبودِ تو تبانی کرده‌اند

این منم رهگذری بیگانه...مردِ شب‌های مسافرخانه

از ملاقاتِ خطر برگشته...سایه‌ای از دَمِ در برگشته

من به این حال بدی معتادم...به جنونی ابدی معتادم

کار من زمزمه در بلوا بود...بستری کردنِ یک رویا بود

کاش روزی که تو را می‌دیدم...سر از آن معرکه می‌دزدیدم

میله تا میله قفس دلتنگی‌ست...رفت و برگشتِ نفَس دلتنگی‌ست

پیش تو دردِ مجسم بودم...من برای قفست کم بودم

نیستی راه نشانم بدهی...وقتِ کابوس تکانم بدهی

نیستی پنجره‌ها تَر شده است...وزنِ باران دو برابر شده است

پنجره بعدِ تو از هم پاشید...مستطیلی شد و من را بلعید

بر سَرم طاقِ دو اَبرو کم شد...رقصِ بی‌نقصِ دو چاقو کم شد

رقص کن شعله‌ی دست‌آموزم...بعد از این دلهره‌تر می‌سوزم

بعد از این تکیه به آوارِ همیم...هر دو آینه‌ی انکار همیم

سال‌ها وسوسه بود و تَنِ تو...بعد از این آهِ من و دامنِ تو

آه در سینه‌ی من پا نگرفت...شعله‌ای بود که بالا نگرفت

کشتنِ خاطره تاوان دارد...کلماتم سرِ هذیان دارد

صبر کن میوه‌ی عشقم کال است...تیله‌هایم وسطِ گودال است

با تواَم خاطره‌ی رنگیِ من...حسِ دورانِ کهن‌سنگیِ من

جانِ این خانه به لب آوردم...غار کو تا به خودم برگردم

چکمه‌های شبِ اسفندم کو...طرحِ ته‌مانده‌ی لبخندم کو

ترسِ گمراه شدن بر سرِ پیچ...عصر بیکارِ دویدن تا هیچ

شام تا بام،پدر،پارو،برف...درد دل کردنِ مادر با ظرف

مادرم بغضِ جهانم را خورد...سایه‌ای شد تهِ پَستو پژمرد

من ولی گرمِ تماشا بودم...فکرِ صبحانه‌ی فردا بودم

آه آن منظره‌ی داغ چه شد...سیب دزدیدنم از باغ چه شد

خواستم پا به زمان بگذارم...سیبِ دندا‌ن‌زده را بردارم

دامنِ خاطره‌ها پاک نبود...سیبِ دندان‌زده بر خاک نبود

با تواَم خاطره‌ی تبعیدی...تو هم از شکلِ جهان ترسیدی

تو هم آواره‌ی این درد شدی...مثل من از همه دلسرد شدی

از دَم و بازدمِ خود سیری...عمقِ مرداب نفَس می‌گیری

تو هم اندازه‌ی من شب دیدی...درد دیدی و مرتب دیدی

ساکنِ مزرعه‌ای مسمومیم...که به قحطیِ بدی محکومیم

دستِ این مزرعه گندم نرساند...عشق ما را به تفاهم نرساند

خسته از عمقِ هزاران پایی...بازمی‌گردم از این تنهایی

بازمی‌گردم و سر می‌گیرم...رو به آیینه سپر می‌گیرم

حرف بسیار و زمان کوتاه است...نیمه‌ی گمشده‌ام گمراه است

نه قراری،نه بهاری دارم...بی تو با خویش چه کاری دارم

من به طغیانِ قلم نزدیکم...به نفس‌های عدم نزدیکم

ما گذشتیم و زمان می‌گذرد...بود و نابودِ جهان می‌گذرد

این زمین خانه‌ی حیرانی نیست...غیرِ یک شوخیِ کیهانی نیست

من و بیهودگی‌ام یک چیزیم...هر دو از بارِ جهان سرریزیم

من و بیهودگی‌ام همدستیم...سایه‌ای آن طرفِ بن‌بستیم

من همین جای زمان می‌مانم...گفته بودی که بمان،می‌مانم

تو ولی در پیِ دنیایت باش...فکرِ تنهاییِ فردایت باش

من بریدم،سرِ پا باش خودت...و نگه‌دارِ خدا باش خودت


شعری بسیار زیبا از احسان افشاری به نام "تراژدی"


(از کتاب "روزی که دختر کوبلن مُرد")

سربازهای بی‌زره یعنی تراژدی

شهری که شد محاصره یعنی تراژدی

در چشم‌های ماهیِ خوشبختِ روزِ عید

امواجِ روی کرکره یعنی تراژدی

آن کرم با تصورِ پروانه پیله کرد

نخ‌های دورِ قرقره یعنی تراژدی

وقتی که توی باغچه یک شمع روشن است

بارانِ پشت پنجره یعنی تراژدی

من از کدام حادثه سوی تو آمدم؟

ذهنِ بدونِ خاطره یعنی تراژدی

ترانه ای از احسان افشاری به نام "مرقد بارون خورده"


خواننده : محمد زرنوش و علیرضا حق‌شناس                    دانلود

(در ساحت امام رضا)

توی ذهنم یه حرم می‌سازم...با کبوترای باد آورده

پابرهنه راه می‌افتم هر شب...رو به یک مرقدِ بارون خورده

هر مسافری مسیری داره...هر مسیری به یه مقصد می‌رسه

وقتی با ذکرِ تو بیرون می‌زنم...هر خیابونی به مشهد می‌رسه

مشهدِ روزای دلتنگیِ من...از غریبه‌ها نشونی داری

هم یه آسمونِ خاکی داری...هم یه خاکِ آسمونی داری

من همون آدمِ سابق می‌شم...اگه تو پشت و پناهم باشی

تویی که ضامنِ هر آهویی...چی می‌شه ضامنِ آهم باشی

تو سراشیبیِ حسرت بودم...راهِ برگشتو نشونم دادی

منو بردی به تماشای خدا...از همین پنجره‌ی فولادی

از همه دار و ندارِ دنیا...مُهر و سجاده فقط همرامه

واسه دیدارِ تو سرگردونم...مثل تسبیحی که تو دستامه

شعری از احسان افشاری به نام "شمس"


(از کتاب "روزی که دختر کوبلن مُرد")

از شمس می‌نویسی و با ماه می‌پری

در مشت سیب سرخی و بر پشت خنجری

موی طلایی تو کجا! روی من کجا

هندوی سبزه را چه به بازار زرگری؟

من در کدام پرده فراخوانده می‌شوم

خود پرده می‌کشانی و خود پرده می‌دَری

تا راه می‌زنم که ببینم،مخالفی

تا آه می‌کشم که بگویم،مکدری

تو،لذت مکاشفه در باغ‌های مست

من،قفل زنگ خورده‌ی جا مانده بر دری

هم در غزل غزالِ تو را جُست رودکی

هم در قصیده قصدِ تو را داشت اَنوری

کابوس رد پای تو را خواب دیده‌ام

از هرچه بگذریم...مبادا که بگذری!


شعری بسیار زیبا از احسان افشاری به نام "خروس جنگی"


(به کودکان جنگ،عروسک‌ها و خواب‌ها)

من اگر پشت خنده می‌گریم...من اگر رو به گریه می‌خندم

به خدا تا زمانِ آمدنت...درِ تابوت را نمی‌بندم

آسمان برف می‌زند با من...برف‌هایش چقدر غمگین است

متولد شدن،بزرگ شدن...زیر بهمن چقدر سنگین است

صورتم را به باد بخشیدم...ساعتم را به خواهرم دادم

رفته بودم ستاره صید کنم...نردبان لیز خورد افتادم

هیچ‌کس هیچ چیز یادش نیست...شهرِ من شهرِ خاک‌بادک‌هاست

خاکِ داغِ زمینِ مادری‌ام...سرخ مثل دماغ دلقک‌هاست

کاغذِ روزنامه‌ها چرب است...بچه‌ها با پیراشکی شادند

خبرِ روزنامه‌ها داغ است...بچه‌ها زیر تانک افتادند

هیچ‌کس هیچ چیز یادش نیست...اینکه از کِی کجا بزرگ شدیم

ما که دلسوزِ برّه‌ها ودیم...خودمان رفته رفته گرگ شدیم

از زبانِ خدای کودکی‌ام...به خودم نامه پست می‌کردم

با مدرس که ده تومانی بود...جوجه‌تیغی درست می‌کردم

زیر طاقی نگاه می‌کردم...لحظه‌ها بی‌درنگ می‌رفتند

بچه‌ها با خروس زیر بغل...به تماشای جنگ می‌رفتند

شاید این‌بار ماشه را بکشد...از سکوتِ کلاش می‌ترسم

اصلا از آن زمان که بابا مُرد...از تفنگ آب‌پاش می‌ترسم

سنگِ زیرینِ آسیاب منم...سنگ گاهی صبور می‌خواهد

فکر کن که عنترم که لوطی‌ام مُرد...مُرده هم مرده‌شور می‌خواهد

نم نم این شعر اشک خواهد ریخت...کم کم این شعر نعره خواهد شد

سنگ در کوه،کوه خواهد بود...سنگ در درّه،درّه خواهد شد

توپ افتاد در بهارستان...توپ اما برای بازی نیست

خط انسان و خط آزادی...هیچ‌گاه این دو خط موازی نیست

باقرِ بی‌نوای تبریزی...مشت خالی شکست خواهی خورد

جَدِ مشروطه‌خواهِ برنو به دست...پشت خالی شکست خواهی خورد

مثل هر میرزای کوچک خان...جنگلم یک اتاق سیمانی‌ است

زیر بهمن بمان،نیا بیرون...زندگی "باغ وحش انسانی" است

از دو تا حفره خیره است به من...پلک‌های عروسکم باز است

تیله‌ای روی خاک افتاده...تیله‌ای زیر پای سرباز است

سر به سر هرچه خواب می‌بینم...خوابِ یک جفت تیله رنگی است

با دوتا چشم می‌شود فهمید...زندگی از قرار دلتنگی است

نعش و نوش جهان به کامِ شما...ما سزاوار تیغ و رگ باشیم

تا شما پاچه در دهان دارید...ما غلط می‌کنیم سگ باشیم

آدمِ پشتِ شعرهایم را...لبِ یک پرت‌گاه هُل دادم

در هوا قبضِ روح شد اما...قبلِ او من به خاک افتادم

طول و عرض طویله را دیدم...یادم افتاد اینکه حیوانم

اینکه هر کس صدا کند : ابله!...مثل یک گاو سر بچرخانم

ماجرا بی تو سخت می‌گذرد...داستان با تو ساده می‌گردد

از همان ابتدا همین بوده...نر به دنبال ماده می‌گردد

من به یک سایه فکر می‌کردم...تو فقط سیبِ سرخ می‌چیدی

تو سوار درشکه‌ها بودی...منِ سگ فرش را نمی‌دیدی

من الفبای ناخوشی دارم...نامه‌ام را نخوانده پرپر کن

هیچ‌کس بی‌قرارِ باران نیست...با بذاقِ دهان گلو تر کن

من ندیدم تو را ولی خواندم...مثل انگشت روی خطِ بریل

خط چشمِ تو ریلِ رویا بود...مُژه‌هایت خطوطِ بین دو ریل

تا مرا بیشتر بپیچانی...مو در آینه شانه می‌کردی

دست بر دستگیره می‌بردی...خانه را سردخانه می‌کردی

عشق وقتی عصای معجزه شد...بین دریای ما کویر کشید

مُژه‌هایت به هم فرو رفتند...استخوانم دوباره تیر کشید

آدمیزاد هست و احساسش...چه کند سر به سرسپرده‌ی توست

با عصا می‌رود به گهواره...خردسالی که سالخورده‌ی توست

خواستم از خودم فرار کنم...خاطراتِ تو راه بر من بست

مرگ چیزی علیه بودن نیست...مرگ چیزی علیه حافظه است

کوچه‌های چروکِ پاییزی...یادم آورد خانه‌ای دارم

یادم آورد با رفیقانم...زیر طاقی قرار بگذارم

زیر طاقی نگاه می‌کردم...لحظه‌ها بی‌درنگ می‌رفتند

بچه‌ها با خروس زیر بغل...به تماشای جنگ می‌رفتند


شعری از احسان افشاری به نام "نامه‌ بر"


یک عمر جان کندم میان خون و خاکستر...من نامه بر بین تو بودم با کسی دیگر

طاقت نمی‌آوردم اما نامه می‌بردم...از او به تو،از تو به او،مرداد،شهریور

پاییز شد با خود نشستم نقشه‌ای چیدم...می‌خواستم غافل شوید از حالِ همدیگر

با زیرکی تقلید کردم دست خطّش را...یک کاغذ عینِ کاغذِ او کندم از دفتر

او می‌نوشت : آغوشِ تو پایانِ تنهایی است...تغییر می‌دادم : که از تو خسته‌ام دیگر

او می‌نوشت : اینجا هوا شرجی است،غم دارد...تغییر می‌دادم : هوا خوب است در بندر

او می‌نوشت : اِی کاش امشب پیش هم بودیم...تغییر می‌دادم : که از این عاشقی بگذر

باید ببخشی که نامه‌هایت را که می‌خواندم...در جوی می‌انداختم با چشم‌هایی تَر

با خود گمان کردم که حالا سهمِ من هستی...از مرده ریگ این جهان بی در و پیکر

آن نقشه باید بین آنها را به هم می‌زد...اما به یک احساسِ فوق‌العاده شد منجر :

آن مرد با دلشوره یک شب ساکِ خود را بست...ول کرد کار و بارِ خود را آمد از بندر

دیدید هم را بین‌تان سوءتفاهم بود؛...آن هم به زودی برطرف شد بی پدر مادر

با خنده حل شد آن کدورت‌های طولانی...این بین و بس من بودم و یک حس شرم‌آور

شاید اگر در نامه‌ها دستی نمی‌بردم...آن عشق با دوری به پایان می‌رسید آخر

رفتی دوچرخه گوشه‌ی انباری‌ام پوسید...آه از ندانم کاری‌ات اِی چرخِ بازیگر!

شاید تمامِ آن‌چه گفتم خواب بود اما...من مُرده‌ام در خویش،بیدارم نکن مادر


ترانه ای از احسان افشاری به نام "فانوس"


خواننده : علیرضا حق‌شناس              دانلود

(مربوط به برنامه‌ی "قبول باشه" از شبکه‌ی آفتاب استان مرکزی)

چقدر زیباست دل دادن...چقدر زیباست این جاده

دوباره دعوتم کردی...به این مهمونیِ ساده

همین احساسِ دل بستن...برای من یه اعجازه

فقط فانوس روشن کن...مسیرِ جاده‌ها بازه

می‌ترسم تو دوراهی‌ها...رسیدن غیرممکن شه

یه عاشق با دوتا قبله...نمی‌تونه که مومن شه

من از این قبله‌ی روشن...نمی‌خوام چشم بردارم

قبولم کن که این شب‌ها...یه حالِ دیگه‌ای دارم

از این دنیای دلواپس...پلی رو به تو می‌سازم

به جز آغوشِ سجاده...به هیشکی رو نمی‌ندازم

به خاک افتادم و دیدم...یکی هر لحظه با من بود

همین حسِ زمین خوردن...شروعِ سجده کردن بود


شعری از احسان افشاری به نام "اتوبوسی که نیامد"


دکلمه : احسان افشاری                       دانلود

آسمان تار،زمین تور،خیابان تیر است

آه این بیشه قدم‌گاهِ کدامین شیر است

من کجا با که قراری ابدی داشته‌ام

درِ تابوتِ تو را پنجره انگاشته‌ام

کِی کلاه از سرم افتاد زمستان آمد

کِی دو تا ابر به هم خورد که باران آمد

من کجا دست به یالِ تو زدم سنگ شدم

کِی قلم دستِ تو افتاد که من رنگ شدم

چتر با یادِ تو ساییدم و باران آمد

با تو از بادنما گفتم و طوفان آمد

آمدی نعشِ غزل‌باخته را جان بدهی؟

جنگلِ سوخته را وعده‌ی باران بدهی؟

هر کجا راه زدم صورتِ او را دیدم

در خودم چاه زدم صورتِ او را دیدم

نم شدی،رود شدی،آتشِ نمرود شدی

آن‌ورِ قوسِ رصدخانه‌ی من دود شدی

ایستادی خفه شد نایِ بیابانیِ من

راه رفتی عرق افتاد به پیشانی‌ِ من

خوشه‌ی انگوری و انگور نمی‌دانی چیست

مو برآشفتی و منصور نمی‌دانی چیست

تو عسل می‌خوری و زندگی‌ات شیرین است

مرگ در لانه‌ی زنبور نمی‌دانی چیست

دختر اَبروی کمان‌دارِ کمین کرده‌‌ی من

سر جدا کردی و ساطور نمی‌دانی چیست؟

دختری کفش طلا گم شده در پیرهنم

داستان‌های شما گم شده در پیرهنم

تا که شیر از شبِ نخجیر به من برگردد

چند آهوی رها گم شده در پیرهنم

یاوه می‌گویم و شاید که حقیقت دارد

چند وقتی‌ست خدا گم شده در پیرهنم

من که در جنگلِ او طوطیِ سرگردانم

نسَبم را به کدام آینه برگردانم

متولد شده در شعر،جنینی که تویی

نابِکارم،چه بکارم به زمینی که تویی

برفی و کوه برای تو نشیمن‌گاه است

آه اگر آب شود قله‌نشینی که تویی

سرِ عقل آمده‌ام پا بگذارم بانو

سرِ زانوی خودم سر بگذارم بانو

من که باشم که از آغوشِ تو سودی ببرم

من همین بس که از آتشکده دودی ببرم

آی سر کرده‌ی در پرده‌ی تنبور به دست

چار مضراب بزن یک‌سره بر هر چه که هست

پل نبستم که به آغوشِ تو سر بسپارم

پل شکستم که به رودِ تو قدم بگذارم

رود دریا شد و دریا به خیابان پیچید

اتوبوسی که نیامد سرِ میدان پیچید

زورقِ ساحلی‌ام،اسکله‌ی تزیینی

دستِ بیرون زده از موجِ مرا می‌بینی؟

خطِ پُر حادثه‌ام،منظره‌ی تو در تو

آه اگر باز شود در،تو نباشی آن سو

دَر ولی صخره‌ی سنگ است که ویران نشود

آن‌که بی‌من چمدان بست پشیمان نشود

کفشِ تردید به پا کردم و راه افتادم

شادم از این‌که به این روزِ سیاه افتادم

بعدِ هر نامه زدی زیر الفبای خودت

کفش پا کردم و رفتی پیِ دنیای خودت

ساده از ماهیِ راهی شده‌ات می‌گذری

تور انداخته‌ای آبیِ دریا ببری؟

تا که بر دار نجنبم،گره محکم زده‌ای

با همان دست که فنجانِ مرا هم زده‌ای

فاش می‌گویم و از گفته‌ی خود غمگینم

چای می‌نوشم و در چای تو را می‌بینم

مثل ماهی که به مرداب بیفتد گیجم

مثل قلاب که در آب بیفتد گیجم

تا که شطرنج تویی مات منم،کیش منم

کافِ کندوی عسل،نوش تویی،نیش منم

گرگ و میش است هوا،گرگ منم،میش تویی

ظهرِ غمباره‌ی طوفانیِ در پیش تویی

مثل ماهی که به مرداب بیفتد گیجم

مثل یک بچه که از تاب بی‌افتد گیجم

زنِ رسواگر و سودا زده برگرد به قبل

قبل از آنی که بیایند و بکوبند به طبل

خاک اگر پنجه به آرامشِ رودم بزند

یا که آتش به سراپای وجودم بزند

باد اگر بر سرِ گیسوی تو بدخواب شود

آب اگر دورِ خودش پیچد و گرداب شود

من بعید است به نزدیک شدن فکر کنم

استوایی‌تر از آنی که یَخت آب شود

عاقبت عشق به یک خاطره می‌پیوندد

کفش می‌ساید و می‌خندد و دَر می‌بندد

خانه تابوتم و مبهوت،نخواهی آمد

سبدم پُر شده از توت،نخواهی آمد

می‌رسی نامه‌ی بر باد ولی بعد از مرگ

من تو را می‌بَرم از این ولی...


شعری از احسان افشاری به نام "مُرد"


دکلمه : احسان افشاری                       دانلود

(بخش سوم از سه‌گانه‌ی "روزی که دختر کوبلن مُرد")

بالا بلند،صفحه‌ی طولانی...اسفندِ کوچه‌های چراغانی

اِی ابر آسمان‌جُلِ بارانی...آهوی در گریزِ خیابانی

بانوی صبحِ سر به گریبانی...انگشت توست بر خطِ پیشانی؟

من زنده‌ام که فاتحه می‌خوانی...باز آمدی به طعنه و طنازی؟

حمامِ خون به راه بیاندازی...

آیینه‌ای و گرد نمی‌فهمی...حالت خوش است،درد نمی‌فهمی

دوزخ،بهشت،خواهرِ عزرائیل...خورشیدِ تپه‌های چغازنبیل

از جوی کوچه‌ای نپریدم من...تو پابرهنه می‌گذری از نیل

کیشم به چشم‌های تو کافرکیش...ماتم به چشم‌های تو با ماتم

صد پشتِ من حواله‌‌‌ی خنجر شد...قلبِ تو بود خانه‌‌ی امواتم

سر می‌بُری در آخرِ مهمانی...تا باز هم مناره بجنبانی

در این خراب‌خانه که بغرنج است...میلم به مار بیشتر از گنج است

غولی که از چراغ درآوردم...مرگ آرزوی سینه‌ستبری شد

رفتم کمی قدم بزنم با خود...دمپایی‌ام به یادِ تو اَبری شد

با چکمه به روی برف نمی‌رقصی...چون برف روی بام نمی‌آیی

گل‌های سرخ دستِ تو می‌بینم...با تیغِ انتقام نمی‌آیی

از مُرده اعتراف نمی‌گیری...هذیانِ روزهای غم‌انگیزم

آتش بکِش تمامِ خیابان را...من پشتِ پایت آب نمی‌ریزم

اِی خانه‌ات خزانه‌ی دلتنگی...اِی کوچه‌ات روایتِ ولگردی

از من بگیر هر چه نبخشیدی...با خود ببر هر آنچه نیاوردی

دیگر لباسِ سرمه‌ایَت بانو...از روی بندِ رخت نمی‌افتد

پاییزِ ناگوارتری دارد...برگی که از درخت نمی‌افتد

آن‌کس که اهلِ ناز و ادا باشد...این‌گونه بی‌درنگ نمی‌آید

هرگز کسی به خاطر بوسیدن...با قبضه‌ی تفنگ نمی‌آید

معمارِ کار‌کشته‌ی ویرانی...با سنگریزه کاخ بنا کردی

شربت شفای مرگ حواست نیست...با بوسه قتلِ عام به پا کردی

تابوشکن نبودی و در تابوت...با مرگِ تُف به ذات زنا کردی

دیگر حماقت است که می‌پرسم...دستِ مرا چگونه رها کردی

من بادبانِ کشتیِ غر‌ق‌آبم...بر روی آب حالِ خوشی دارم

مادر مرا به حالِ خودم بگذار...در منجلاب حالِ خوشی دارم

نوحی که در قمارِ تو می‌بازد...کشتی برای خویش نمی‌سازد

آری تو مُرده‌ای و هوا خوب است...دیگر به سقف خیره نمی‌مانم

در خانه با کتاب سرم گرم است...دستی نمی‌کِشد به خیابانم

آره تو مُرده‌ای و هوا خوب است...مهتاب روی پنجره می‌پاشد

من زنده‌ام،هنوز نفس دارم...شاید که حسِ مرگ همین باشد

من کاسه کاسه زهر شدم بی تو...یه لّا قَبای شهر شدم بی تو

پایانِ مرگ و میر غم‌انگیز است...کفتار بعدِ شیر غم‌انگیز است

 

ترانه ای از احسان افشاری به نام "کوه"


خواننده : بابک خان قلی              دانلود

(از بهترین‌ها)

حالا که فاتح نیستی...کوهو پُر از باروت کن

دریا همین نزدیکیاست...خاکسترم رو فوت کن

با چشم‌های مه زده...هر روز خوابم می‌کنی

من کوهِ یخ بودم ولی...داری مذابم می‌کنی

دلخوش به چیزی نیستم...این برزخو زیبا نکن

با مشت می‌کوبم به در...بشناسم اما  وا نکن

با ابرها می‌خوابم و...از ابر بارونی‌ترم

فریادهای آخرت...می‌پیچه هر شب تو سرم

دریای من با دستِ تو...خاکسترِ اندوه شد

اِنقدر سنگ انداختی...تا رفته رفته کوه شد

دوزخ‌تر از آغوشِ تو...جایی برای من نبود

یک عمر موندم پای تو...پاداشِ من رفتن نبود

   

شعری از احسان افشاری به نام "روزی که"


دکلمه : احسان افشاری                دانلود

(بخش اول از سه‌گانه‌ی "روزی که دختر کوبلَن مُرد")

در خود کشاندی آسمان را،بادبان را

حتی ندادی فرصتِ رنگین کمان را

می‌خواستی از خونِ من دستی بشویی

در برکه رقصاندی تمامِ ماهیان را

روزی که با هم چای نوشیدیم،با هم

من دیده بودم جام‌های شوکران را

روزی که در بن‌بست چترت را گشودی

من خوانده بودم انتهای داستان را

روزی که گفتی هیچ‌کس مانندِ من نیست

حس کرده بودم سایه‌های دیگران را

روزی که بر من یادگاری می‌نوشتی

من می‌شنیدم ضربه‌های تواَمان را

بر سر دوتا چترِ اناری می‌گرفتیم

در باغِ ناپیدا قناری می‌گرفتیم

از شیر سنگی‌ها سواری می‌گرفتیم

هنگامِ دوری بی‌قراری می‌گرفتیم

من شعله‌ی کبریت را حس کرده بودم

آن شب که عکسِ یادگاری می‌گرفتیم

اِی خانه‌ات آباد ویرانم نخواهی

آه پری صورت،پریشانم نخواهی

اشک‌های نامفهومِ فنجانم نخواهی

من آتشم،سر در گریبانم نخواهی

آدم شدم تا دست‌هایت را ببوسم

آدم شدم،گرگِ بیابانم نخواهی

خود را میان جنگ پیدا کرده بودم

با قلبِ تو آهنگ پیدا کرده بودم

آینه را در سنگ پیدا کرده بودم

دریای آبی رنگ پیدا کرده بودم

دریای مرواریدِ خالص بودی اما

در ساحلت خرچنگ پیدا کرده بودم

بانو نبودی،سر کشیدم شوکران را

پشتِ قدم‌هایت شکستم استکان را

گرگِ بیابانی شدم در کوچه‌هایت

دندان گرفتم بغض‌های ناگهان را

قلبم مزارِ تیرهای ناگوار است

من می‌شناسم یک زنِ اَبرو کمان را

من می‌شناسم میهمانی را که با عشق

در شامِ آخر کُشت مردِ میزبان را

سرهای بی‌جُرم و جنایت بی‌شمار است

آنجا که او بر شانه‌ریزت گیسوان را

از دشت‌های سبز گفتی،راست گفتی

من می‌شناسم قله‌ی آتش‌فشان را

آتش‌فشان‌های یخی را دوست دارم

من حوریانِ دوزخی را دوست دارم

وقتی که در سرمای زیرِ صفر باشند

بر گردنت شالِ نخی را دوست دارم

دردا که دستِ دیگری در کار دارم

شالِ نخی را هم طنابِ دار دیدم

در پیشِ رویت خنده‌های گوش کَر کُن

پشتِ سرت یک بغضِ آدم‌خوار دیدم

پشتِ سرت از دست می‌دادم زمان را

پشتِ سرت مرداب دیدم کهکشان را

با دستِ تو دریای طوفان ساختم من

با دستِ خود پایین کشیدم بادبان را

درد است وقتی ماه را در دست داری

در زیرِ پا گم کرده باشی نردبان را

می‌خواهد از خورشید چشمت را بپوشد

آن‌کس که می‌بخشد به دستت سایه‌بان را

باران شدی،بند آمدی،فرصت ندادی

از زیرِ چترم دیده باشم آسمان را

  

شعری از احسان افشاری به نام "دختر کوبلن"


دکلمه : احسان افشاری 
                     دانلود

(قسمت دوم از سه‌گانه‌ی "روزی که دختر کوبلن مُرد")

برف آمد که جای پای تو را بر زمین عمقِ بیشتر بدهد

برف آمد که با زبانِ سپید جغد را از درخت پَر بدهد

از همین قابِ مستطیلی شکل دیدم ایستگاهِ آخر را

شیشه‌ها را بخار می‌گیرد تا نبیند نگاهِ آخر را

چیزی از آسمان نمی‌خواهم تو اگر لکه ابرِ من باشی

زندگی را به گور می‌بخشم تو اگر ستگِ قبرِ من باشی

باز کردم دهانِ پنجره را،با زمین و زمانه بیگانه

کوبلَن را به یاد آوردم،دخترِ بورِ دست بر چانه

با قدم‌های نابِهنگامت از جهان ضربِ شَست می‌گیری

شال بر گردنت که می‌پیچید،چمدان را که به دست می‌گیری

تا زمستان کلاه را برداشت دستِ پاییز را رها کردی

نابِهنگامِ رفتنت سخت است،سخت‌تر اینکه برنمی‌گردی

گیس؛گلخانه‌ی پریشان است،مُژه انبوهِ نیزه‌داران است

دست چاقوی نافِ زنجان است،قلب حمامِ فینِ کاشان است

خانه تابوت،ابرها مسکوت،بی تو من شکلِ دیگری دارم

مثل تنهاییِ امیرکبیر،سرِ درخون شناوری دارم

تَن؛مه‌آلود مثل بینالود،آتشِ آستینِ الوندی

چکمه‌ات را چه خوب می‌پوشی،دکمه‌ات را چه خوبی می‌بندی

صندلی‌های باغ فرسودند،تیرهای چراغ ویران شد

و نسیمی که لای موهایت آنقَدَر ماند تا که طوفان شد

می‌توانی دوباره گیسو را دورِ دنیای من کمند کنی

در تو قندیل بست رویایم،وای اگر شعله را بلند کنی

زندگی یک قمارِ باخته بود،مرگ یک حسِ ناشناخته بود

تا بیاییم فکرِ کوچ کنیم،اسبِ اَبلق شبانه تاخته بود

کارِ فهماندن و پذیرفتن،کارِ شمشیرهای آخته بود

راستی روزِ گم شدن در باد،کاری از دستِ دست ساخته بود

گاهی آدم چقدر تردید است،گفتگوهای رد و تایید است

با کمی خنده گفت : خواهم رفت،عشق کارش همیشه تهدید است

راه می‌گفت رفته‌ای آری،جای پای تو مُهرِ تایید است

چرک برداشت پای ماندنِ من،چاره‌ی کار غسلِ تبعید است

سیب‌ها در هراسِ تقسیم‌اند،دست‌ها دست‌های تقدیم‌اند

چشم‌هایت هنوز ویرانگر،شانه‌هایم هنوز تسلیم‌اند

روزهایی که با تو داشتم،خواب‌هایی بدونِ اِقلیم‌اند

آی هجری‌ترینِ شمسی‌ها،روزهایم کجای تقویم‌اند


دکلمه ی "فاطی" با صدای احسان افشاری


دکلمه و شعر : احسان افشاری                    دانلود

(چندی پیش دکلمه ی "دو در یک" با صدای احسان افشاری و علی آذر پخش شد.همین دلیلی شد تا دکلمه های احسان افشاری عزیز رو هم قرار بدم.دکلمه ی فوق العاده ی "فاطی" با شعری زیبا تقدیم به شما)

طرزِ فکرم به طرزِ رفتارم...پیچ می خورد و تاب برمی داشت

در گلاویزِ کِی خودم باشم،...دستی از من نقاب برمی داشت

منِ در کوچه های دیروزی...باز سرگرمِ تیله بازی بود

همچنان دخترِ خدیجه سیاه...به طلاق از رحیم راضی بود

شکلِ روحی سپید می دیدَش...فاطی از کله قند می ترسید

گرچه کر بود و لال بود اما...از صدای بلند می ترسید

از همان روزهای کودکی اش...فاطی از سینه بند می ترسید

کوچک و قرمز و چروکیده...چشمِ فاطی شبیه کشمش بود

صورتِ استوانه ای شکلش...مثل جوراب های نخ کِش بود

با خطوطِ عمیقِ پیشانی...ریل بر روی ریل دوخته بود

چشم را خوبتر که می دیدی...مثل بادام های سوخته بود

فاطیانِ محله بسیارند...فاطیانی که شیر می دوشند

فاطیانی که چارچوغِ سیاه...روی تاپی بنفش می پوشند

چشم بر روی خاک می سایند...مردِ رویا ولی نمی آید

سایه ها را همیشه می پایند...مردِ رویا ولی نمی آید

دَه شکم انتظار می زایند...مردِ رویا ولی نمی آید

فاطیِ دشت های بابونه...تنِ جا مانده بر صلیبی بود

مردِ رویا سوارکار نبود...بلکه خود،اسبِ نانجیبی بود

باز آیینه دست می گیرد...مثل یک بیوه ی خرافاتی

قاصدک پَر نمی زند اما...همه جا فوت می کند فاطی

در نگاهش گناه می رقصد...او سبک شد،مثل کاه می رقصد

آنورِ میله های بی پرواز...با دلی راه راه می رقصد

سرنوشتم سپید می خوانَد...گیسوانش سیاه می رقصد

داشتم گوش فیل می خوردم...خبرِ مرگِ مادرم آمد

مثل دیوارِ خانه شیری بود...کهکشانی که بر سرم آمد

داشتم گوش فیل می خوردم...پشتِ آن روزهای بادا باد

من حواسم به گوش فیلَم بود...مرد آهسته چرخ را هُل داد

خواستم پول را حساب کنم...خبر مرگِ مادرم آمد

سکه از دستِ کوچکم افتاد...

خبرِ مرگِ مادر آمده بود...مرگِ مادر مگر خبر دارد؟!

که من این روزها چه دلتنگم...مرگِ مادر چه زیر سر دارد

که من این روزها بد آهنگم؟...

خط به خط پلکِ باد کرده ی من...زیر چشمم سوال خواهد شد

روزها این چنین که می گذرند...بعدِ یک هفته سال خواهد شد

آن که در گور چشم باز کند...توی گهواره چال خواهد شد

چشم در چشم خواب می ریزد...از شبم آفتاب می ریزد

گوش،فریاد را نمی فهمد...روسری،باد را نمی فهمد

آسمان در تصرفِ کوه است...پنجره ابتدای اندوه است

کهکشان ها به ذره خاتمه یافت...ردِ پاها به درّه خاتمه یافت

چشم هایم پُر از تماشا بود...تُنگِ دیدار اشتباهی شد

من فقط آمدم نگاه کنم...ماهیِ تُنگ،مار ماهی شد

یَله در انزوای خود بودی...زنِ رویای هیچکس نشدی

آی فاطیِ کفش گم کرده...سیندرلای هیچکس نشدی

با دو اتگشت در برابر هم...با خودم استخاره می کردم

بعدِ یک عمر آیه الکرسی...نخِ تسبیح پاره می کردم

خانه تالابِ گاو خونی شد...کوچه یک امتدادِ سَرخورده

شهر مانند شیروانی بود...کشور انگار گربه ای مُرده

بومیِ رازیانه های شگفت...در سه تیغِ بنفشِ کوهستان

بر جنین با جنون عَیاق شدم...شیره ی مرگ خوردم از پستان

زیر کرسی هویج می خوردم...وقت هایی که برف می آمد

بعدِ از دست دادنِ مادر...پدرم کم به حرف می آمد

صورتت گندمی نبود ولی...گندمت زیرِ کِشت گم می شد

آنقَدَر در دلت جهنم بود...زیرِ پایت بهشت گم می شد

مرگ مانند یک گرامافون...زندگی مثل چرخِ خیاطی ست

فاطیانِ محله بسیارند...راستی نامِ مادرم فاطی ست

دکلمه ی فوق العاده زیبای "دو در یک" با صدای علی آذر و احسان افشاری


دکلمه ی مشترک استاد علیرضا آذر و احسان افشاری تقدیم به شما عزیزان.قطعا یکی از شاهکارهای اخیر رو با صدای دو شاعر بزرگ خواهید شنید.با افتخار این پست رو قرار می دم و مطمئنا شما هم مانند من از این قطعه ی احساسی لذت خوهید برد.

پارت اول  : احسان افشاری             
پارت دوم : علیرضا آذر
تنظیم : امیر سلطانی


       دانلود

من ریزه کاری های بارانم...در سرنوشتی خیس می مانم

دیگر درونم یخ نمی بندی...بهمن ترین ماهِ زمستانم

رفتی که من یخچالِ قطبی را...در آتش دوزخ برقصانم

رفتی که جای شال در سرما...چشم از گناهانت بپوشانم

اِی چشم های قهوه قاجاری...بیرون بزن از قعرِ فنجانم

از آستینم نفت می ریزد...کبریت روشن کن،بسوزانم

از کوچه های چرک می آیم...در باز کن،سردرگریبانم

در باز کن،شاید که بشناسی...نت های دولّا،چنگِ هذیانم

یک بی کجا درمانده از هر جا...سیلی خورِ ژن های خودکامه

صندوقِ پُستِ پَستِ بی نامه...

یک واقعا در جهل علامه...یک واقعاتر شکلِ بی شکلی

دندانه های سینِ احسانم...دندانه ام در قفل جا مانده

هر جوری می خواهی بچرخانم...سنگم که در پای تو افتادم

هر جا که می خواهی بغلتانم...پشتِ سرت تابوتِ قایق هاست

سر برنگردان روحِ عریانم...خودکارِ جوهر مُرده ام یا نه

چون صندلی از چارپایانم...

می خواهی آدم باش یا حوّا...کاری ندارم،من که حیوانم

یک مُژه در پلکم فرود آمد...یک میله از زندانِ من کم شد

تا کِش بیاید ساعتِ رفتن...پل زیر پای رفتنم خم شد

بعد از تو هر آینه ای دیدم...دیوار در ذهنم مجسم شد

از دودمانِ سِدر و کافوری...با خنده از من دست می شوری

من سهمی از دنیا نمی خواهم...می خواستم،حالا نمی خواهم

این لاله ی بدبخت را بردار...بر سنگِ قبرِ دیگری بگذار

تنهایی ام را شیر خواهم داد...اوضاع را تغییر خواهم داد

اندامی از اندوه می سازم...با قوزِ پشتم کوه می سازم

باید که جلّادِ خودم باشم...تفریقِ اعدادِ خودم باشم

آن روزها پیراهنم بودی...یک روزِ کامل بر تنم بودی

از کوچه ام هرگاه می رفتی...با سایه ی من راه می رفتی

اِی کاش در پایت نمی افتاد...این بغض های لختِ مادرزاد

اِی کاش باران سیر می بارید...از دامنت انجیر می بارید

در امتداد این شبِ نفتی...سقطِ جنونم کردی و رفتی

در واژه های زرد می میرم...در بعد از ظهری سرد می میرم

باید کماکان مُرد اما زیست...جز زندگی در مرگ راهی نیست

باید کماکان زیست اما مُرد...با نیشخندی بغضِ خود را خورد

انسان فقط فوّاره ای تنهاست...فوّاره ها تُف های سربالاست

من روزنی در جلدِ دیوارم...دیوارِ حتما رو به آوارم

آواره یعنی دوستت دارم...آوار کن بر من بودنت را

باروت نه،با فوت ویرانم...از لای آجرها نگاهم کن

پروانه ای در مشتِ طوفانم...طوفان درختان را نخواهد برد

از ابرِ باران زا نترسانم...بو می کِشم تنهاییِ خود را

در باجه ی زردِ خیابانم...هر عابری را کوزه می بینم

زیر لبم خیام می خوانم...این شهر بعد از تو چه خواهد کرد

با پرسه های دورِ میدانم...

یک لحظه بنشین برفِ لاکردار...دارم برایت شعر می خوانم

...

خوب است و عمری خوب می ماند...مردی که روی از عشق می گیرد

دنیا اگر بد بود و بد تا کرد...یک مردِ عاشق،خوب می میرد

از بس بدی دیدم به خود گفتم...باید کمی بد را بلد باشم

من شیرِ پاک از مادرم خوردم...دنیا مجابم کرد بد باشم

دنیا مجابم کرد بد باشم...من بهترین گاوِ زمین بودم

الان اگر مخلوقِ ملعونم...محبوبِ ربّ العالمین بودم

سگ مستِ دندان تیزِ چشمانش...از لانه بیرون زد شکارم کرد

گرگی نخواهد کرد با آهو...کاری که زن با روزگارم کرد

هر کار می کردم سرانجامش...من وصله ای ناجورتر بودم

یک لکّه ننگِ دائمی اما...فرزندِ عشقِ بی پدر بودم

دریای آدم زیرِ سر داری...دنیای تنها را نمی بینی

بر عرشه با امواج سرگرمی...پارو زدن ها را نمی بینی

اِی استوایی زن،تنت آتش...سرمای دنیا را نمی فهمی

برف از نگاهت پولَکی خیس است...درماندگی ها را نمی فهمی

درماندگی یعنی تو اینجایی...من هم همین جایم ولی دورم

تو اختیارِ زندگی داری...من زندگی را سخت مجبورم

درماندگی یعنی که فهمیدم...وقتی کنارم روسری داری

یک تارِ مو از گیسوانت را...در رختخوابِ دیگری داری

آخر چرا با عشق سر کردی...محدوده را محدودتر کردی

از جانِ لاجانت چه می خواهی...از خطِ پایانت چه می خواهی

این دردِ انسان بودنت بس نیست...سر در گریبان بودنت بس نیست؟

از عشق و دریایش چه خواهی داشت...این آب تنها کوسه ماهی داشت

گیرم تو را بر تَن سَری باشد...یا عُرضه ی نان آوری باشد

گیرم تو را بر سر کلاهی هست...این ناله را سودای آهی هست

تا چرخِ سرگردان بچرخانی...با قدِ خم دکّان بچرخانی

پیری اگر رویی جوان داری...زخمی عمیق و ناگهان داری

نانت نبود،آبت نبود اِی مرد...با زخمِ ناسورت چه خواهی کرد

پیرم،دلم هم سنِ رویم نیست...یک عمر در فرسودگی کم نیست

تندی نکن اِی عشقِ کافر کیش...خیزابِ غم،گردابه ی تشویش

من آیه های دفترت بودم...عمری خدا پیغمبرت بودم

حالا مرا ناچیز می بینی...دیوانگان را ریز می بینی؟

عشق آن اگر باشد که می گویند...دل های صاف و ساده می خواهد

عشق آن اگر باشد که من دیدم...انسانِ فوق العاده می خواهد

سنی ندارد عاشقی کردن...فرقی ندارد کودکی،پیری

هر وقت زانو را بغل کردی...یعنی تو هم با عشق درگیری

حوّای من آدم شدم وقتی...باغِ تنت را بر زمین دیدم

هِی مشت مشت از گندمت خوردم...هِی سیب سیب از پیکرت چیدم

سرما اگر سخت است قلبی را...آتش بزن درگیرِ داغش باش

ول کن جهان را،قهوه ات یخ کرد...سرگرمِ نان و قلب و آتش باش

این مُرده ای را که پِی اش بودی...شاید همین دور و برت باشد

این تکه قلبِ شعله بر گردن...شاید علیِ آذرت باشد

او رفت و با خود برد شهرم را...تهران پس از او توده ای خالیست

آن شهرِ رویاهای دور از دست...حالا فقط یک مشت بقالیست

او رفت و با خود برد یادم را...من مانده ام با بی کسی هایم

خب دستِ کم گلدانِ عطری هست...قربانِ دستِ اطلسی هایم

او رفت و با خود برد خوابم را...دنیا پس از او قرص و بیداریست

دکتر بفهمد یا نفهمد باز...عشق التهابِ خویش آزاریست

جدی بگیرید آسمانم را...من ابتدای کُندِ بارانم

لنگر بیندازید کشتی ها...آرامشی ماقبلِ طوفانم

من ماجرای برف و بارانم...شاید که پای را بلغزانم

آبی مپندارید جانم را...جدی بگیرید آسمانم را

آتش به کول از کوره می آیم...باور کنید آتش فشانم را

می خواستم از عاشقی چیزی...با دستِ خود بستند دهانم را

من مردِ شب هایت نخواهم شد...از بسترت کم کن جهانم را

رفتم بنوشم اشکِ خود را باز...مردم شکستند استکانم را

تا دفترم از اشک می میرد...کُبرای من تصمیم می گیرد

تصمیم می گیرد که برخیزد...پایین و بالا را به هم ریزد

دارا بیفتد پای ساراها...سارا به هم ریزد الفبا را

سین را،الف را،را و سارا را...درهم بپیچانند دارا را

دارا نداری را نمی فهمد...ساعت شماری را نمی فهمد

دارا نمی فهمد که نان از عشق...سارا نمی فهمد،امان از عشق

سارای سالِ اولی مرد است...دستانِ زبر و تاولی مرد است

این پا که سارا مال یک زن نیست...سارا که مالِ مرد بودن نیست

شالِ سپیدِ روی دوشَت کو...گیلاس های پشتِ گوشَت کو

با چشم و ابرویت چه ها کردی...با خرمنِ مویت چه ها کردی

دارا چه شد سارایمان گم شد...سارا و سینَش حرفِ مردم شد

تنها سپاس از عشق خودکار است...دنیا به شاعرها بدهکار است

دستانِ عشق از مثنوی کوتاه...چیزی نمی خواهد پلنگ از ماه

با جبر اگر در مثنوی باشی...لطفی ندارد مولوی باشی

استادِ مولانا که خورشید است...هفت آسمان را هیچ می دیده ست

ما هم دهان را هیچ می گیریم...زخمِ زبان را هیچ می گیریم

دارم جهان را دور می ریزم...من قوم و خویشِ شمسِ تبریزم

نانت نبود،آبت نبود اِی مرد...ول کن جهان را،قهوه ات یخ کرد


درباره وبلاگ

1-این وبلاگ برای علاقه‌مندان به شعر و ترانه می‌باشد.
2-نظراتی که شامل توهین باشند حذف خواهند شد.
3-نظراتی که بدون درج اسم و ثبت ایمیل باشند حذف خواهند شد.
4-پیشنهاد یا انتقاد خود را به صندوق پیام ارسال نمایید.
مدیر وبلاگ : admin

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان